بسم الله الرحمن الرحیم
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا...
یــاران چه غــریبانه رفتند از این خــانه هم سـوخته شمع مـا، هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان ،خون است به دلهامان فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه
هرسوی گذرکردم،هرکوی نظر کردم خاکستروخون دیدم،ویرانه به ویرانه
افتاده سری سویی،گلگون شده گیسویی دیگر نبود دستی تاموی کند شانه
ای وای کــه یـــارانــم گلهای بهـارانم رفتنــد از ایـن خــانه رفتنـد غـریبانــه
با سلام و درود به روان پاک همه شهیدان گلگون کفن اسلام
نواری که در حال حاضر تقدیم می شود در مصاحبه ای که در تاریخ16/3/61 در مشهد مقدس انجام شده مطالبی پیرامون شهید بزرگوار برادر شهید محمود اخلاقی در آن ذکر شده که در این نوار ابتدا شهیدی از شهیدی دیگری می گوید، شهید منصور توکلی از شهید محمود اخلاقی می گوید و بعد اینجانب اکبر رشیدی چند کلمه ای را در مورد آن بزرگوار به عرض می رسانم و بعد از آن هم برادر عزیزم آقای داود تویسرکانی در مورد شهید بزرگوار محمود اخلاقی مطالبی ارائه می کنند و در پایان هم برادر شهید بزرگوار و عزیز دلمان علی آقا ماهانی در مورد شهید محمود اخلاقی بیاناتی ارائه می نمایند.
صحبتهای شهید بزرگوار منصور توکلی
بسم الله الرحمن الرحیم
واقعا صحبت کردن در مورد محمود اخلاقی خیلی سخت است و در مورد چگونگی آشنایی ما با محمود اخلاقی (برمی گردد به من) چند سال قبل از انقلاب محمود توی باشگاه رفاه کارگران بسکتبال بازی می کرد ما با هم آشنا شدیم این آشنایی همینطور طول کشید تا دو سال بعد وقتی انقلاب پیروز شد آمدیم توی سپاه بیشتر آشنایی من با محمود اخلاقی خصوصیات اخلاقی از توی زندان بودآنجا کارهای عجیبی می کرد و یک نمونه اش این بود که تیمسار آزادی بود با سرهنگ سروری با یکی دیگه سه تا توی یک اطاق بودند، اینها بقول خودمان طبق آن مقام و جائی که قبلا داشتند همیشه یک سری آزادی بیشتری می خواستند، می خواستند درشان بیشتر باز باشد، بیشتر امکانات داشته باشد ، حتی چندین بار می آمدند به محمود می گفتند محمود هم می رفت درشان را می بست می گفت که شما بیشتر دلتان آزادی می خواهد سرهنگ سروری، یادتان باشد یک مردی بود رنجبر رئیس چماق دارهای مسجد جامع بود و می گفت شما با آن رنجبر پیش من هیچ فرقی نمی کنید همان مقداری که من به او آزادی می دهم به شما هم می دهم و این مطلب خیلی مهم بود حتی سر این موضوع چندین بار با مهدی کازرونی با هم حتی دعواشون شده بود بحث شروع شده بود می گفتند باید اینها به یک اندازه با هم آزادی داشته باشند به یک اندازه بیرون بروند و خیلی هم به زندانیها می رسید واقعا ما که آنجا بودیم متوجه می شدیم چقدر به آنها می رسد. و یک مسئله هم دیگر که بود این شیری پاسبان این حتی گرفته بود محمود را تو بازار تو دوران انقلاب یک دفعه زده بود. تا روز آخری که دادگاه شیری را گرفتند و شیری 10 سال زندان محکوم شد محمود این مسئله را عنوان نکرد روز آخری که شیری را دیگر قرار بود ببرند زندان شهربانی بهش گفت یادت هست آنروز تو بازارچه جوری مرا زدی این مسئله خیلی مهم است که مثلا یک نفر زندان بان باشد یک نفر یک وقتی زده باشدش ولی نرفته بود تو دادگاه مثلا از دستش شکایت کند.
فقط روز آخر که می خواست بره گفت یادت می آید آن روز تو بازار گرفتی من را زدی خیلی حرف از محمود هست خیلی مسائل دیگر هست که گفتم.
ادامه صحبتها از برادر اکبر رشیدی
چند نکته هست برادرها اشاره نکردند و من یادم آمد، البته نکته بسیار زیاد است چیزهائی که یادم می آید یعنی در حین صحبت برادرمان یادم آمد اینها را می گم ، یک مسئله مهمی بود دیگر یادتون باشد مسئله رساله هایی که محمود ور می داشت می برد زاهدان تو کدام جو آن جوی که اگر یک دانه اش را فرضا از محمود می گرفتند احتمال همه کاری براش می رفت در صورتی محمود گونی گونی می کرد تو گونی گونی گونی می برد زاهدان، انجام یک مسئله فقیر نوازی محمود هیچکس اشاره نکرد، محمود عجیب فقیر نواز بود، باز برادران گفتند مقداری از کاراش همین مسئله همه تون هم این مسئله کاملا براتون روشن است. عینا شما به چشم و دلتون دیده بودند هر کدام دیده بودید که محمود چقدر زحمت می کشید برای فقیر و فقرا و یادم می آید باباش می گفت من هیچ موقع از چند قران پول خرد بیشتر توی کیسه محمود ندیدم و مسئله دیگری که بود، محمود عجیب دیدی داشت، مثلا با بچه ها خیلی فرق می کرد و این کاملا مشخص بود مثلا در محمود کولی های مسجد جامع یادم می آید فرضا اینهائی که رفته بودند و اینها را گرفته بودند همه روی احساسی که داشتند می گفتند که اینها فرضا زدند کندند، بایستی با آنها به همان نسبت زد و کند محمود یادم می آید یک روز بحث سر همین مسئله بود می گفت که شما کدام یکی تان رفتید به داد اینها برسید، کدام یکی تان رفتید سراغشان اینها چراغ ندارند چراغ بخرن، خانه ندارند برایشون خانه بپوشند.
حالا چه توقعی شما ازشون دارن، یا باز یادم می آید مسئله ای که یک سری یادتون باشد دادگاه انقلاب را می خواستند ببرند توی خانه آرشام توی بلوار یک چند روزی هم حتی رفت، تنها کسی که باعث شد دادگاه انقلاب بیاید جای فعلی همین محمود بود، محمود عجیب پیش هر کس توانست رفت و فلسفه اش این بود می گفت بابا فرضا یک نفر جنایت کرده مسئله ای نیست آن قوم بیچاره این که کاری نکرده، از این توی این شهر برای خانه آرشام که وسط بلوار است نه تا کسی گیر می آید نه وسیله گیر می آید، آموزش به چه ترتیب، رفتنش به چه ترتیب خیلی مشکل است، آنها دیگر کاری نکرده اند ما هر جور که خود با یا جرم کرده مهمان نسبت مجازاتش می کنیم اما هیچ موقع حاضر نیستیم کوچکترین ضربه ای به نزدیک های آن مجرم ظلمی بشه و اتفاقا اینقدر هم دنبال این کار را گرفت تا بالاخره دادگاه انقلاب آمد توی خانه شهر یا یک خصوصیت خیلی خوب محمود داشت و آن رک گوئی او بود خیلی راحت هر مسئله ای در رابطه با هر کسی می خواست باشد هر چه قدر هم که بقول معروف سخت و مشکل بود مثلا آن طرف خیلی بدش می آید محمود بدون تعارف عنوان می کرد یادم می آید یک سری سر سینما رفتن بود اگر یادتون باشد برادران یک فیلم سینما گذاشته بود نبرد الجزایر، بچه های سپاه گفتند بریم سینما، محمود مخالفت کرد گفت که زمان شاه پاسبانها می رفتند پول بلیط هم نمی دادند شما هم می خواهید همین کار را بکنید و نباید برید سینما یک تائید مستقیمی هست بر آن آدمی که فرضا چندین سال توی این شهر خون ملت را روی همین فیلمهای مبتذل کشیده بالا و بچه ها می گفتند که نه چون ممکن است یک سری تجربیات جنگی داشته باشد بایستی رفت یادم می آید فرمانده سپاه وقت رسید یک مقداری تقریبا این کار را تائید کرد محمود دستش را بهمین حالت گرفت بالا، گفت تو هیچ موقع نمی توانی فرمانده باشی یادم می آید آنروز بچه ها چقدر ناراحت شده بودند. یا یک شورائی تشکیل دادند توی سپاه بعضی از آقایون بودند اسماً توی شورا بودند اما عملاً توی شورا نبودند یک روز یکی از همین آقایان آمده بود محمود خیلی عادی رفت جلویش را گرفت گفت که ما کسی که توی این شورا اسماً باشه ما نمی خواهیم ما عمل می خواهیم و باز یادم می آید از کارهای محمود رفت در خانه یکی از آقایون خیلی مؤدبانه آقا را صدا زد دم در گفت که ببخشید حاج آقا ما یک مسئله ای گیر کردیم ممکن است بما بگوئید گفت که بفرمائید گفت که می خواستم ببینم این خانه ای که خریده اید پولش را از کجا آورده اید؟ آقا هم خیلی ناراحت شد ولی محمود چیزی که بنظرش می رسید نمی آید بقول معروف فرضا عملکرد شاید عرض هم پربکند یک چیزی هم بخوران روش بدتر به اشتباه بیافتند به تشخیص مستقیم ولو اینکه هر کس می خواست باشه تون این شهر چون آن آقائی که درباره ش گفت هستند توی این شهر و همه بقول معروف از بزرگان شهر هستند، هم محترمند، منظورم هم این نیست که فرضا آن چیزها حتما درست بوده نه منظورم این است که محمود یک آدم بسیار رکی بود هر مطلبی که به ذهنش می رسید، هیچوقت نمی آمد فرضا بگوید این به گوش آن می رسد، نه مستقیما به خودش مراجعه می کرد. به بنیاد مستضعفین یک دفعه تلفن کرد، گفت اقا تو ایی که خانه آرشام را گذاشتی برای این کارمندان بنیاد، آن کودکستان و ماهی هم نمیدانم چقدر می گیری چه جوری است که بچه فقیر نمی تواند برود این خانه دم ایستگاه آرشام وقف همین بیچاره ها هست و از این قبیل مسائل من زیاد از محمود دیدم و قبلا دیگر چیزی بنظرم نمی رسد باز اگر چیزی بنظرم رسید و یک مطلب دیگر هم بود عجیب محمود آدم چه طوری بگم نازک دلی هم بود من یادم می آید دیگر بعد از آنکه پسر آقای انصاری شهید شده بود توی رفسنجان یک ظهر ایشان آمد توی مسجد صحبت کرد محمود عجیب،یعنی یک جوری توی این صحبت گریه می کرد که کاملا صدایش مشخص بود که پدر شهید انصاری صحبت می کرد و فعلا دیگر چیزی یادم نمی آید.
از برادرمان علی آقا میخواهیم چند کلمه ای را راجع به محمود و چگونگی شهادت محمود تا آنجائیکه از برادرمان اکبر یا ناصر که در جریان کار بودند شنیدند بگوئید که انشااله مقداری این مجموع کامل شده باشد .
صحبتهای آقای داود توسیرکانی در خصوص شهید محمود اخلاقی
بسم الله الرحمن الرحیم
البته ما کوچکتر از آن هستم البته من خود نوعی یم را می گویم در مورد شهدا صحبت کنیم ولی واقعا آنها افرادی بودند که در خط انبیاء بودند واقعا در خط اولیاء بودند اینها همه آنها همان طور که حاج آقا فرمودند از آن شهید اخلاقی بگیر تا دیگران ودیگران که به نوبت بهم پیوستند، تمامشان بعضی هاشان این برادران بیشتر جلوگیر بودند و بعضی ها کمتر، من چیزی که در شهید اخلاقی مخصوصا دیدم واقعا آینده نگری این فرد بود. منجمله نخست وزیر، استاندار اول کرمان بهرامی، برادران اکثر در جریان از موقع روی کارآمدنش تا برکنارشدنش بودند. ما آدمها ما خودمان را نوعا می گویم موقعی یک نفر دفعه اول حالت مذهبی میگیرد بخودش متاسفانه من نوعی اشتباه می کنم اینه که ممکن است خطش را قبول کنم و یا قبول کنم که آدم خوبی است دقیقا در جریان اون بود وقتی که یکهفته از استانداری این آقا می گذشت بهرامی آمد می خواست راه پا پیدا کند توی سپاه اینجوری برداشت کردم می خواست با سپاه هم در رابطه باشد ایشان به فرمانده آن وقت گفت می خواهم بازدیدی بکنم از سپاه، (تجلی) بکنم از برادرمان او مسئول گفت بله آقای استاندار می خواهد فردا بیاد یک بازرسی بکند و در ضمن صحبت بکند، ما گفتیم خوب بیاد ما اونو می بینیم، ببینیم اول چی می گوید ما چی می گوئیم بنده خدا آمد داخل و ما نشستیم برادران عزیز موقعی این آقا آمد از در تو سپاه یک هفته از استانداری می گذشت محمود اخلاقی اون موقع پاسدار شده بود بمجردی که آمد توی اطلاعات ایشون بلند شد جلوی این با یک حالتی که یعنی با اون طور که می گن باید به بعضی افراد اعتراض کنی چهره این بنده خدا اون معمولا لبخند می زد اما یا چیز خشمگین و خشمناک به این با یک حالتی نگاه می کرد که تو نباید بیائی تو سپاه آخر لباسهای عجیبی داشت دفعه اول این برنامه گذاشت مجددا پس از یکهفته گفتند یک مانوری سپاه باید برود و استاندار می خواهد بیاید ببیند، ما باز مجددا گفتیم خوب او میاد ببینید، باز هم خوشبختانه من پهلوی اخلاقی بودم در نیروی انتظامات، دیدیم آقای استاندار آمد داخل این دفعه آمد جلویش یک خورده باش صحبت کرد و اینها، باز هم نرفتیم جلو ببینیم چی می گه گفتیم خوب خصوصی داره صحبت می کند و حرفهای عادی می زند بعدا با محمدحسین فتحلیشاهی نشستیم یک کم که بحث می کرد محمدحسین می گفت چرا با این بنده خدا آخر یکهفته داره از استاندارش می گذرد، چرا تو با این برخوردی کنی اینجور برخوردی کنی خوب نیست اله و بله اخلاقی با فتحلیشاهی بحث می کردند و یک کم پرخاش می کردند بعد از یعنی یکهفته که گذشت از کارش اخلاقی فهمید که چه فکری ازش کار می کنه و ماممکنه بعد از چند مدت فهمیدیم که داره اشتباه می رود، که در آخر کارش هم دیدید که به کجا کشید و چه برنامه هائی رسید مقصودم از آینده نگری این شخص نمی دونم چه جوری بود دیدیم با چه قوه ای با چه ادراکی داشت که هیچکس یعنی هر فردی از افراد بچه هائی که تو سپاه بودند و دیگران بیشتر اینها، آینده اینها را در جریان بود می فهمید اینها چه کاره هستند، چه فکری دارند، چه خطی دارند، یک مسئله دیگر که خیلی برای من جالب توجه بود این بود که اول سپاه اوائل سپاه که یک کم مشکل بود ارتباطات و فلان و اینها یک روز ما را کشوند. بالا پهلوی زندان که باش صحبت کنیم و این را یک نشریه آورد بما داد یک سری مسائل توش بود یک کم ما را موعظه می کرد خدا رحتمش کند بعد من گفتم این چی هست کجا هست گفت این از شمال آمده اوائل سپاه منظورم اینه که او با شمال رابطه داشت منظورم اینه آنچه که براش قابل توجه بود اینها را می گرفت نمی دانم که پیام بود چی بود مکاتبه ای اینها را درخواست می کرد. یک جمله جالبی که ایشان بمن گفت آن روز خدا رحتمش کند این بود که خیری داشته باشد توی پیام می گفت حضرت علی (ع) می فرماید این را خیلی بمن تذکر داد می گفت آن درختی که تو بیابان با آن بادها توی اون کوهها در آن بیابانها در آن خار و خاشاک و باد و باران و باد و طوفان چه طور سبز می شد با آن آب کم و سال یک دفعه و دو دفعه با آن سرماو فلان با آن رشدی می کند و می آید بالا چقدر قوی و محکم و پاور جا می ایستد.
یک درختی هم در باغات مثلا فلان شهر، شمال شهر این با هزار درد و رنج بزرگش می کنند بعد از یکسال و دو سال که میوه داد خشک می شود.
پس انسان اینطوری است از آن شمال گرفت برام آورد خدا رحمتش کند و یک مسئله دیگر هم که این آقای اخلاقی زیاد برادران هم درجریان هستند رفتار و اعمالش بودند این است که این برادر هم چنین که در مسائل مذهبی زیاد تکیه داشت یعنی خیلی ایمان عجیبی داشت، ایمان بخصوصی داشت این شخص خدا رحتمش کند. در موقع نماز در موقع دعا در موقع مجالس بود ایشون پیش قدم بود یعنی من فکر کنم یک قسمتی از اعمال اول سپاه مدیون او بود چون در خیلی مسائل بعضی برادران را ارشاد می کرد تکیه می کرد یعنی به بعضی از برادران مراجعه می کرد در نماز و در دعائی اگر بود برادران را راه می انداخت که بعضی از برادران مسئولینی آن زمان متاسفانه اول کارشون بود یک کم شل می زدند اون ازشون می خواست می گفت آقای فلان فلان این مسئله را پیگیری کند دنبال کنید ال کنید و با اینکه اینقدر سرش شلوغ بود اون نه شب خواب داشت نه روز آسایش همیشه در حال دوندگی بود بالا پائین مستضعفان را چقدر ایشون رسیدگی می کرد یعنی به حد نهایت می شود گفت بفکر مستضعفان بود نصف از اوقاتش را به فکر مستضعفان بود، با اینکه اینقدر سرش شلوغ بود از هیچ کارش نمی زد ایشون به ورزش هم می رسید برادران می دونند برادران که در سپاه بودند می دیدند در مقابل هر ورزشکاری هر آرم عملیاتی سپاه ایشون رقیبش بود تا اندازه ای اینهم یک مسئله بود که من در اینجا تعریف می کنم که در کنار آنکه بحساب داشت مبارزه سیاسی و فلان و مذهبی داشت باز یک فرد نظامی ورزیده با وقاری بود ایشون، خدا انشااله از این جلسه ثوابی هم نثار روح شهید مرحوم بکنه صلوات ختم کنید. الهم صل علی محمد و آل محمد.
صحبتهای شهید علی آقا ماهانی در مورد شهید محمود اخلاقی
بسم الله الرحمن الرحمن
قرآن می فرماید آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید اما خودتان فراموش می کنید این مسئله ای که خیلی من را رنج می دهد این است که ما از یک نظر احساس خوشحالی می کنیم توی این جمع برادران، ولی از یک نظر هم احساس ناراحتی می کنیم خدا می داند راست می گویم توی چهره هر کدام از برادران نگاه می کنی با برنامه هائی که برادران قبلا داشتن که سوابقی که برادران داشتند واقعا هم سوابق درخشانی بوده ما اصلا توی این برنامه ها نبودیم تاسف می خوریم، برای یک جوان واقعا تاسف می خوریم مثلا همین صحبتی که با احمد آقا صحبت می کردیم یک وقتی هم اگر از شهیدا صحبت می کنیم بخاطر اینکه یک دو روزی با هم بودیم مسئولیتی بگردنمون است والا مثلاً امسال من ، خدامی دونه واقعا می گم اصلا لیاقت نداره اصلا آدم باشیم هنوز مثلا تاسف می خوریم بعد از یکسال و خوردی از محمود می گم هر جا که نشستیم گفتند بگو ما هم گفتیم ولی هنوز بعد از یکسال و خوردی متاسفانه حتی یکی از صفات محمود را نتوانستم در خودم پیاده بکنم در حالی که او اگر یک جا بود اصلا جو عوض می کرد او معنویت عجیبی داشت ما اصلا تو این مسئله ماندیم عین بلا نسبت خرلنگ توگل ماندیم حتی کار ما شده شعار دادن و یک همچین مسائلی، اما از جهت اینکه وظیفه خودمان بدانیم چون چند مسئله دیدیم یعنی نشناختیم وقت دیدیم همیشه این تاسف برای ماهست نه شکسته نفسی هست نه چیزی که چرا تو این برنامه هائی که برادرا بودند ماها نبودیم ما یادمون، اولین باری که رفتیم و آقا محمود را شناختیم حدود یکسال و خوردی پیش بود ما توی جهاد سازندگی بودیم یک ماهی ماه رمضان بود یکی از برادرها اصرار کرد گفت بیا بریم کردستان بحساب هنوز جنگ نشده بود ما اصلا نمی دونستیم چی بود اصلا نمی دونستیم بهر حال رفتیم، وقتی رفتیم واقعا خداوند سعادتی نصیبمان کرده بود که یک آدم پست بی آبرویی مثل من یک مرتبه بیافتد وسط یک جمعی مثل محمود اخلاقی، اکبر محمدحسینی، مثل ناصر فولادی مثل نگارستانی، مثل سیف الدینی مثل محمود یوسفیان، اصلا تاق بودیم توی اینها اصلا از یک شکل دیگر یک چیزی دیگری بودیم ، آنها در یک سطح دیگری بودند ما تازه شروع هم هنوز نکرده بودیم تو این برنامه خیلی چیزها از اینها یادگرفتیم، در مورد محمود یک چیزی که من البته من همیشه اینها را واضح و ناظر می بینیم با وجود اینکه اعتقادی به آن صورت نداریم و از نظراعتقادی وضعمان خیلی خراب است اما این ها را حاضر می بینیم و فکر می کنم شاید الان اینها باشد و خدا کند آقامحمود یک دفعه ناراحت نشه از دست ما اگر درباره اش صحبت می کنیم توی آن دنیا جلوی ما را بگیره مثلا بله تو کی بودی درباره ما صحبت کردی چکاره بودی ولی باز هم احساس وظیفه می کنیم مثل اینکه یک نفر بما می گه بگو، این حرفها را بگو، یک چیزی که خیلی عجیب در آقا محمود بود توی شهیدان دیگر اصلا نبود اصلا آن سکوتی بود که آقا محمود داشت، عجب این سکوت آدم را هلاک می کرد، این سنگینی و وقار، همین مسئله ای که توی چهره امام آدم می خواند. یک وقتی مشتی از مشکلات بر اثر صحبت می کردی مثل یکبار وقتها که یک مسائلی توی انقلاب پیش می آید بزرگترین شخصیت ها می ریزند توی خودشان مسائل خیلی ها و میشه حساس میشه می ریزند توی خودشان آنها یکوقت یک پناهگاهی دارند می روند پیش امام، امام نه می خندیدند نه گریه می کنند، همانطوری می نشینند و به یک نقطه نگاه می کنند آنوقت با یک کلمه مسئله را حل می کنند، محمود اینطوری بود ما دیگر این حالت را آشنائی نداشتیم با شهیداخلاقی اما این حالت را ندیده بودیم توی شهیدا جدا ندیده بودیم
این سکوت محمود از همان وقتها ما را جداً کشته بود و پشت ما شکسته بود این چرا اینقدر اینجوری است.آدم اینقدر بی ادعا و اینقدر خودش را حقیر و کوچک بداند که همیشه در حال سکوت باشد و این سکوتش هم خیلی حرفها به آدم می زد این سکوتش خیلی معنی داشت یعنی می خواست این حرف را بزنه که این مسائلی که من می دانم بگم به شما نه تو دانی نه کنارت، ( نی میان) واقعا ظرفیتش را ندارید این مسائل را بگم واقعا همچنین وضعی داشت جدا خیلی عجیب بود یک دفعه یادم، می خواستیم ورداریم درباره آقا محمود بنویسیم چند صفحه ای نوشتیم یک سری مسائل دیده بودیم ولی وقتی به این سکوتش رسیدیم بغض گلویم را گرفت شروع کردیم به گریه کردن حتی یک نفر که کنارمان بود گفت به سرت زده چطوری بنا کرد شوخی کردن، ور داشتیم چند صفحه ای را که نوشته بودیم پاره کردیم و گفتیم ما نیستیم یعنی واقعا ما نمی توانیم بنویسیم آنها چیزی دیگری بودند. درباره شهادتش که برادران نقل می کردند اینها بعد از حمله به حساب با محمود یوسفیان روز عاشورا مثل اینکه شهید شدند.
اینها از دیگران جدا می شدند یعنی تپه ای که اینها رفته بودند بالا مثل اینکه ظاهرا خیلی وسعت داشته آنها به کمین بودند به کمک ارتش هوانیروز رفته بودند بالاش، مثل حالا نبود جنگها اوائل جنگ ضربه می زدند و بر میگشتند یعنی اینطور نبود یک جائی را بگیرند بتوانند مستقر بشوند، سران ارتش واقعا خیانت می کردند واقعا بعضی ها از زیر کار در می رفتند بعضی ها کارهاشون را توجیه می کردند خیلی و خیلی ناجوری بود فقط ضربه می زدند و برمی گشتند و بهمین اکتفا می کردند مثلا خوشحال بشن یک تانکی را زدند 10 عراقی را کشتند اینها آنروز البته یک خورده گسترده تر بوده عملیاتشان بعلت کمبود نیرو و یکسری خیانت ها که شده بود قرار شد 10 تا 15 نفری پخش بشن هر کدام هم بروند توی یک سنگری آنهم هر سنگری شاید ده ها متر صدمتر از هم فاصله دارد آنها برود آنهم با چی؟ آنهم با تانک بجنگند تعداد تانکها شاید فعلا خیلی زیاد بودند خیلی زیاد بودند و اینها اینطوری از هم جدا می شوند خود محمود یوسفیان خداوند اینها رفته بودند بعد از آنکه در گیری تمام شده بود اکبر محمدحسینی و ناصر نقل می کردند می گفتند که ما رفتیم هر چه گشتیم اینها را ندیدیم، خوب گفتیم شاید رفتن جلوی تانک یک چیزی را بزنن، بعد می گفتند رفتیم دیدیم یک نفرجلوی یک سنگری افتاده، صورتش خیلی ورم کرده بود، شناخته نمی شد هر چه نگاه می کردیم نمی شناختیم حالا این یوسفیان بوده سه تا کالیبره 50 توی صورتش خورده بوده، یکی درست توی چشمش خورده بوده یکی روی بینی اش خورده بود یکی هم اینطرفا روی گونه اش خورده بود حالا این سه تا کالیبر 50 ببین چکار می کنه یکی کافیه کله آدم را ببره، یکی هم توی پای راستش خورده بود عجیب اصلا قیافش کلاعوض شده بوده افتاده بود جلوی سنگر هم، آقا محمود هم افتاده بود توی یک سنگری یک حالت عجیبی یعنی هنوز شهادتش یک معمائی است آدم نمی دونم چرا این چه این جوری تیر خورده بوده این خیلی عجیبه آدم که هیچوقت پشت به دشمن نمی کنه افتاده بود، اینطوری افتاده بود حالا چرا توی سنگر افتاده باز هم این معما است برای ما؟ تانکی را برادران آن پائین دیده بودند آنها به حساب اینکه سرنشینهایش گذاشته بودند فرار کرده بودند تانک هم آن جلو گذاشته بودندبعد سر تفنگهای اینها هم دو تا نارنجک تفنگی بوده، حالا اینها واقعاٌ بوده یک روزی اگر زنده بودیم این مسائل خوب رسیدگی بشه مثلا چرا بچه ها آن موقع برن با نارنجک تفنگی تانک بزنن آیا سلاح نبود مثلا آیا آرپی جی 7 نبود آنها به سپاه یک آرپی جی نمی توانستند بدهند به آن منطقه به آن وسعت یک خمپاره 60 نمی تونستند بدهند، می تونستن، اینها مجبور بشوند بروند با نارنجک ها تفنگی تانک بزنن، نارنجک تفنگی که دیدن سرتفنگ وقتی که می زنن نمیشه بگذاری روی شونت،اینها رفتند. بنده های خدا با نارنجک تفنگی تانک را بزنن، کالیبر 50 تانک هم هر جفتی شان را زده بود در جا هیچ کار نتوانسته بودند بکنند.
البته قبل از تانک یک سری کارها کرده بودند آقاروی این تانک هیچ عمل مثبتی نتوانسته بودند متاسفانه انجام دهند کالیبر 50 آنها را بسته بود به رگبار اون یوسفیان که اصلا سوراخ سوراخ شده بود و همه اش کالیبر50 خورده بود، آقا محمود هم مثل اینکه ظاهراً کالیبر 50 خورده بود، حالا به چه صورت و زده چطور خورده کی زده ، معلوم نیست بهر حال نمی خواهم بگم خودی زده بود ولی این یک معما است حتی خود بچه ها هم می گفتند برای ما هم مشخص هست یک مسئله ای هم که خانوادشون خیلی ناراحت بودند. مثلا مادرش همین مسئله را سوال می کردند چرا مثلا دیر به داد اینها رسیدند البته این مسئله وقتی شهادت باید برسه این مسائل مطرح نیست، یک چیزی درست یادم این صحنه مسئله هیچوقت از نظرم نمی رود. یک سنگر عراقی بود یک سنگر تیربار آنها یک تیپی راعراقی ها گذاشته بودند آنجا این تیپ از اول جنگ تا حدودا 20 روز پیش دست نخورده مانده بود، یعنی نه سپاه تونسته بود به این ضربه ای بزنه نه ارتش به آن صورت، فقط البته عراقیها تعداد زیادی کشته داده بودند روز عاشورا تعداد زیادی اینها تیپ دست نخورده بوده نه تانکی را از اینها توانسته بودند بزنن نه ضربه ای به آن صورت، نه این تکانی بخوره، هر حرکتی که سومار می شد، جبهه سومار و نفت شهر این تیپ در منقطه اصلا خفه می کرد آن حرکت را هر گونه پیش روی هر عمل ضربه ای که می رفتن بزنن چنان قتل عام می کرد، بارهاشده بود 200 نفر 300 نفر رفته بودند بر این تپه بالا یک نفر سالم اصلا زخمی هم نشده بودند همه شهید شده بودند عجیب یک همچنین تپه استراتژی را گرفته بود، خیانت هم می شد ستون پنجم هم اطلاع می داد خیلی وضع بد بود حالا این تیپ آمده بود روی جبهه کوشک تا 20 روز پیش بود که بچه ها خدا اجرشون بده بچه ها رفتند مثل اینکه دو تا گروهان بود رفتند 35 تانک از اینها زدند ضربه سختی به اینها را زدند تا توانستند از اینها کشتند تعدادی فرار کردند و تعدادی اسیر شدند یعنی این اولین باری بود که انتقام خون محمود اینها از اینها گرفته شد ما رفتیم ناصر پیداکنیم به او بگوئیم ناصر خودش هم شهید شده بود. رفتیم به ناصر بگوئیم ناصر انتقام خون بچه ها حالا بعد از یکسال و خوردی از اینها گرفتند از غرب صدام ورش دانسته بود آورده بود اینجا، اینها یک تیپی بودند که می توانستند هر عملیاتی را به حساب هر آدم واردی را چنان بکوبه، چنان سرکوبش بکنه اینهاخیلی کارشون مرتب بوده وضعش اینها بعد از یکسال خورده ای آمدند این چنین ضربه ای خوردند آنوقت محمود در مقابل اینها این را من خودم درست یادمه اصلا این یک آدم بسیار بزرگی است الان هم هستند مثلا یکی میره توی جبهه شهید می شود یکی هم می آید کلاهش را می گذارد بیخ گوشش دستاش (آستیناشو) هم تا بالا بازویش ورمیماله اون ژستش را می گیره پوزش را می ده از اینها بودند دستهایشان (آستیناشون) را ورمالیده بودند خیلی گردن کلفت، اینها تیپ مکانیزه شان بود از کلاه سبزهاشون عراقیها را دیدید خیلی گردن کلفت بودند اینها محمود اولین حرکتی که کرد خدا شاهد من بچشمهای خودم دیدم تقریبا 100 نفر از اینها شروع کردند فرار کردند رفت نشست بزانو جلوی اینها اصلا سنگر نگرفت اصلا سنگرسرش نمی شد او بست به رگبار، اصلا اینها این کلاشینکو چقدر وزنش هست، هیچی اینها وقتی فرار می کردند کلاش را هم می انداختند یک نفر توی این سنگر بود چی این مقاومت می کرد این تیربارچی درست یادم است که داشت روی هوا را می زد قبلا بچه ها یک چیزی می گفتند ما نمی توانستیم باور کنیم می گفتند عراقی ها بچه ها را روی هوا می زنن ما آنروز دیدیم اینها تو هوا بچه ها را می زدند ما آنروز دیدیم بچه ها را توی هوا می زدند درست نشانه گیری می کرد قشنگ توی هوا می زد خیلی ما خیال راحت فکر می کرد توی هوا اینجوری می زد، محمود رفت وقتی رفت بالای سنگر این اون خودش کشید زد سنگر، عراقیها سنگرها را می کنند می روند زیر، درست یک سوراخی گذاشته بودند درست مثل یک حرفه اندازه یک نعلبکی بزرگ، او سر تفنگ رو توی این سوراخ سنگر، یک خشابی خالی کرد قشنگ تفنگ گردانه دور این و خاطر جمع شد که قشنگ این سوراخ سوراخ شده این خودش اینجوری زیر سنگر یک تیر هم نخورده بود باسه تا نارنجک انداختند این هیچ طورش نشد بعد عراقی ها شروع کردند به فرار کردن. همین چیزی که من از آقا محمود دیدم عجیب بود ناصر همیشه ........ من این بود می گفت یادت هست محمود چطور آنروز مثل شیر حمله کرد خلاصه ماها آنوقت اصلا نمی کشیدیم واقعا آن شجاعتی که محمود داشت ما در خودمان نمی دیدیم واقعا آنروز محمود دست همه بچه ها را گرفت کشید و رفت بالا عجیب کاری می کرد حتی یادم است تعدادی از این پیش مرگها بودند رفته بودند توی سنگرها قایم شده بودند بچه ها داشتند یکی یکی خمپاره می آمد تکه پارشان می کرد حتی سربازها را، پاسداران را اینها رفته بودند قایم شده بودند ما رفتیم پیش اینها شروع کردیم به دعوا کردن و پرخاش کردن که بیایند بیرون اینها گفتند نمی آیند من گفتم که اجباراً باید بیائید بیرون اصلا نمی توانید بیائید محمود آمد یک کلمه حرفی زد خیلی جالب گفت هیچوقت هیچ کس را مجبور به انجام یک کاری نکن حالا چی میگی دلش نمی خواهد بیاید بیرون باید قانع اش کنی.
یک چیزی که آدم می باید درس بگیرد از محمود، ایمان خودش را هم حتی مخفی می کرد عجیب مثلا اصلا آدم را راه می انداخت دست آدم را می گرفت یک دو تا میگ آمدند کلا بچه ها را بمب باران کردند خاک و دود بلند شد اصلا چشم چشم را نمی دید و حتی آنقدر میگ پائین بود وقتی راکت ها را ول می کرد که بسر می آمدند به زمین ما قشنگ می دیدیم که چطوری از ته میگ کنده می شدند و چطوری به سر می آمدند جلو، باور نمی کنید 10 متری 20 متری ما هفت هشت آمد رفت توی خاک اصلا منفجر نشدند یک تپه ای بود یک تپه خیلی کوچلوئی بود دو سه متر مثل خاکریز پشت این کافی بود یک راکت کافی بود آنرا صاف کند هفت هشت و خورد تو این اصلا تپه را لرزاند اصلا مثل زلزله شد خیلی ما ترسیدیم اصلا واقعا ترسیدیم خیلی وحشت کردیدم صدای میگ هم مثلا پشت ما را لرزاند بعد وقتی صداش تمام شد میگ ها رفتند محمود با آن ایمانی که داشت برای محمود اصلا مسئله حل شده بود بلند شد و گفت چرا ترکشها بما نخورد کار خدا بود این را دگه محمود می دانست ولی آمد از ما سوال را کرد من همان موقع متوجه شدم که چرا این سوال را کرد می خواست بما روحیه بدهد او اصلا خودش جوابش را می دانست ولی می خواست من بگویم این کار خدایه اینطوری روحیه می داد حتی اینطوری شناخت خودش را پنهان می کرد من مثل او واقعا کم داریم حتی توی شهیدا کم داریم. می گفت چرا اینجوری شد چی شد ما می گفتیم آقا محمود کار خدا بود چطور شما متوجه شدید گفت نه، بعدش که ما رفتیم فکر کردم گفتیم عجب آدم احمقی من هستم، او داره مارا راه می اندازه او اینطوری بود، خدا می دونه هر وقت ما صحبت می کنیم بخدا قسم من خجالت می کشم آخه ما نبودیم تو این فکرها، حالا یک سال است ما شروع کردیم آنهم تو چه محیطی باشه چه جوری باشه و نقص و عیب به هر حال ولی تقاضام از این برادران این است که جداً ماها را راهنمائی بکنند. اینکه شما می نشیند از مسائل قبل از انقلاب بعد از انقلاب صحبت می کنید و از دوران سپاه می گوئید خدا می دونه من اینجا نشسته بودم چند بار می خواستم بلند شم برم بیرون خجالت می کشم واقعا می خواستم برم بیرون بغض گلویم می گیره نمی فهمم چکار بکنم.
(چرا ما اینطوری نیستیم) هر چی نگاه می کنیم ببینیم یک خدمتی کردیم بگیم خدایا برای این خدمت مرا ببخش هر چی نگاه می کنم می بینم واقعا ندارم اصلا ندارم هر چی داریم از بچه ها داریم هیچی خودمان خدا شاهده نداریم.
اما تاسفم برای خودم از اینه که ما مثلا یکسال خورده ای هی داریم شعار می دیم می گیم از شهیداء باز هم عمل نمی کنیم مثلا می گم محمود دلش برای خدا قرص بود عمل نمی کنیم، می گیم محمود در نماز خواندنش اینطوری بود عمل نمی کنیم، می گیم اینکار می کرد عمل نمی کنیم ما تو این مسئله مانده ایم به صرف گفتنش این خودش خدا ممکنه یک وقت باعث عصبانی کردن محمود می شه اگر ما عمل نکنیم واقعا اینطوری می شه یک سری حرف می زنیم رد می شیم بعدا هیچی، بهترین خدمتی که می تونیم بکنیم البته این یک وقتی که داریم باید بگیم این دین زبونمون است که ادا کردیم از جهت سخن ولی عملش مهم است ما بهترین خدمتی که می توانیم به محمود بکنم همین روال جلسه را بگذاریم کارهای اینها را یکی یکی شروع کنیم به قیاس کردن در جلسه جمع مسخره گی را بگذاریم کنار، شوخی را بگذاریم کنار یعنی چیزی همینطوریکه صحبت می کنیم کم کم اعتقاد پیدا کنیم و عمل بکنیم یعنی بهترین خدمتی که می توانیم به شهید بکنیم البته بقول آقای حقیقی حرف خوبی می زد می گفت هیچوقت نگوئید خدا روح شهیدا را شاد کند آنها شاد هستند بگوئید خدا روح شهیداء را از ما شاد کن از دست کارهای ما خون دل نخورند روحشان شاد باشد یعنی شهداء نگویند آنها دارند به این راحتی خون ما را پای مال می کنند البته آنها بزرگتر از این هستند که صحبت خودشان را بکنند آنها خونشان را در راه خدا دادند و رفتند.
ولی بهترین خدمتی که ما می توانیم به آنها بکنیم این است که بنشینیم واقعا دسته جمعی بگیم آنوقتی که محمود همچنین کارهائی می کرد الگوئی به آن صورت نداشت به آن صورت الان ما خیلی الگو داریم هر کدام از این شهیداء یک سری خصوصیاتی دارند. یک حرفی همان خود محمود می زد که من اعتقاد دارم بهش، می گفت که ما از ابوذر هم بهتر میتوانیم بشویم می گفت ایمان 10 درجه دارد می توانیم به عالی ترین درجات آن برسیم به سلمان برسیم این را با یک قاطعیتی می گفت ما حتی اگر انسان بخواهد اراده بکند از محمود بالاتر هم می تواند بشود قصد مقام بدست آوردن نیست که آدم خودش راضی بشود بگوید من از محمود بالاتر شدم یعنی من می گویم راه تا بی نهایت ادامه دارد و از محمود هم می تواند، انسان می تواند پرواز بکند همان راهی که اسلام می گوید اسلام این را می گوید انسان خلیفه الله است همچنین مقامی خدا به او داده است «جاء فی الارض الانسان و خلیفه» روی این حساب اگر به این حدیث عمل بکند که پیغمبر می فرماید کسی که روزش مثل هم باشد اگر بمیرد ضرر کرده است محمود اینطوری بود و دو روزش که مثل هم نبود بلکه هر لحظه اش از لحظه پیش از آن بهتر بود اینه که ما بهترین خدمتی که می توانیم به اینها بکنیم حتی خدمت به انقلاب بکنیم کارهای اینها را عمل بکنیم در جمع اول بیائیم یکی یکی شروع بکنیم یک دفعه هم که بخواهیم شروع بکنیم مشکل است نفس انسان مثل یک نهال نخلی می ماند یا یک مثل دیگر ماننداسب سرکشی، بزرگان می گویند نفس انسان اگر انسان بخواهد ولش بکند بحال خودش، او می رود توی دره انسان را هلاک می کند و اگر بخواهی خیلی سخت بگیری خود سازی بکنی پشت به آن بکنی یک دفعه دماغ این اسب پاره می شود خودش صدمه می بینه روی این اصل باید میانه روی بکنیم.
شروع کند آدم یکی یکی، کارهای اینها را پیاده کردن از غذاشون شروع کند کم کم از نمازش شروع کند، کم کم از خوابش شروع بکند بعضی وسائل لغو را کنار بگذارد یکی یکی اگر یکسال هم طول می کشد اگر 7 سال هم طول می کشد باز هم ارزش دارد خیلی مسئله ای است اینها اصلا کار لغو انجام نمی دادند کار لغو هم این نیست فقط حرف لغوی بزنی میشه آدم یک جا بنشیند و خدمتی نکند خودش می شود لغو، می دانید یکی از صفات مومنین این است که الذینی آمنوا... مومنین کسانی هستند که از لغو هم دوری می کنند اینها این طوری بودند همین مسئله آدم برسه خیلی جالبه اینهم ما می گیم خدا شاهد نه بخاطر اینکه کسی هستیم به خدا شاهد جداً می گیم یعنی به روح پاک امام رضا قسم من یکی واقعا می گم این عذاب وجدانم تا آخر عمرم هست حتی اگر امام هم بیاد بگه حتی بالاتر از امام هم بیاد هر کس یک مسائل درونی خودش دارد خودش از خودش بهتر خبر داره واقعا من خودم را لایق نمی دانم اصلا اسم خودم را بگذارم آدم تا چه برسه با شما برادران باشم اینجا اینها واقعا از هر نظر حسابش را بکنیم من بین شما تاق افتادم نه سابقه خوبی دارم نه ایمان درست حسابی دارم نه هیچی مایه ای دارم هیچی ندارم اگر توی این جمع هم می آیم بخاطر اینکه یک چیزی بگیرم تا حالا خیلی چیزها را گرفتیم از اینجا، خوشبختانه خدا می دونه همچین سعادتی نصیبم کرد ما با این جمع آشنا شدیم تا خدا کند برادران بیش از این نصیحت مان بکنند بگن راهنمائی مان بکنند شاید بتونیم اصلا مثل خودتان بشویم یا اصلا در راه خودتان قدمی برداریم فقط از این شرمندگی بیرون بیائیم داره ما را می کشه این شرمندگی واقعا داره ما را خیلی زجر می ده آرزو دارم تقاضا می کنیم جدا دست ما را بگیرید دست ما را بگیرید که ما فردا قیامت شرمنده آنها که هستیم نتوانستیم راهشان را برویم شرمنده شما ها نباشیم.
باطنی که داریم خدا ورملا بکنه خیلی وضعمان خراب است آرزو داریم جدا دست ما را بگیرید، نه شکسته نفسی می کنیم خدا مرا لعنت بکند اگر خدا همین حالا عذابش را بر من نازل کند اگر من بخواهم شکسته نفسی کنم و دروغ بگویم جدا دلم می خواهد دست ما را بگیرید چون هر چه نگاه می کنم چیزی ندارم که عرضه بکنم و توی همین مسئله ماندیم، بلا نسبت مثل خرلنگ توی گل ماندیم، هیچ کاری هم نمی توانیم بکنیم.
ما را راهنمائی کنید اینقدر ما می گیم می گیم می گیم، من یکی تو شعار ماندم. بر روح پاک اخلاقی قسمتون می دم شما که توی این جمع هستید جمع کاملی هستید سعی کنید کاملتر باشید و دست امثال ماها را بگیرید از توی این لجن ها بیارید بیرون نجاتمان بدهید امثال من خیلی هستند توی این اجتماع که سرشون به سنگ خورده وهیچی نفهمیدند از این دنیا و الان خدا سعادتی نصیبمان کرده ما آمدیم توی این جمع، جدا خدا شاهد بدون تعارف تعریفها و تمجید ها هیچی به آدم نمی رساند به یک شکلی واقعا دست ما را بگیرید. یک روزی یک حرفی به ناصر زدم ناصر خندش گرفت گفتم ناصر خدا ما گناهکارها را باید ببخشد، کسی دگه غیر از مانیسته اون ثواب هم که کاری انجام داده مپرس را می گیرد بالا وارد می شه امثال ماها را باید دستش بگیرند. شما الان وظیفه دارید جدا امثال من خیلی تو این اجتماع هستند اصلا نفهمیدند مسائل را، ماندند توش، دست ماها را بگیرند و راهنمائی مان کنید. برای شادی روحشان رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلوات.
اللهم صل علی.محمد و آل محمد....
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 8:20 توسط
|