تبليغاتX
شهید محمود اخلاقی
شهید ناصر فولادی:محمود اخلاقی بارها در صحبت هایش می گفت تنها فاصله ی بین عاشق و معشوق، یعنی آدم و خدا، مرگ است. هرچه زودتر باید این فاصله را برداشت. چرا آدم هفتاد سال زندگی کند؟ برای چه؟ حیف نیست که انسان هفتاد سال از معشوقش دور باشد؟ بهتر است هرچه زودتر به معشوق برسد.


شهید محمود اخلاقی









Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator
Locations of visitors to this page

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا...

یــاران چه غــریبانه رفتند از این خــانه                    هم سـوخته شمع مـا، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان ،خون است به دلهامان                  فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه

هرسوی گذرکردم،هرکوی نظر کردم                         خاکستروخون دیدم،ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی،گلگون شده گیسویی                      دیگر نبود دستی تاموی کند شانه

ای وای کــه یـــارانــم گلهای بهـارانم                   رفتنــد از ایـن خــانه رفتنـد غـریبانــه

با سلام و درود به روان پاک همه شهیدان گلگون کفن اسلام

نواری که در حال حاضر تقدیم می شود در مصاحبه ای که در تاریخ16/3/61  در مشهد مقدس انجام شده مطالبی پیرامون شهید بزرگوار برادر شهید محمود اخلاقی در آن ذکر شده که در این نوار ابتدا شهیدی از شهیدی دیگری می گوید، شهید منصور توکلی از شهید محمود اخلاقی می گوید و بعد اینجانب اکبر رشیدی چند کلمه ای را در مورد آن بزرگوار به عرض می رسانم و بعد از آن هم برادر عزیزم آقای داود تویسرکانی در مورد شهید بزرگوار محمود اخلاقی مطالبی ارائه می کنند و در پایان هم برادر شهید بزرگوار و  عزیز دلمان علی آقا ماهانی در مورد شهید محمود اخلاقی بیاناتی ارائه می نمایند.

صحبتهای شهید بزرگوار منصور توکلی

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا صحبت کردن در مورد محمود اخلاقی خیلی سخت است و در مورد چگونگی آشنایی ما با محمود اخلاقی (برمی گردد به من) چند سال قبل از انقلاب محمود توی باشگاه رفاه کارگران بسکتبال بازی می کرد ما با هم آشنا شدیم این آشنایی همینطور طول کشید تا دو سال بعد وقتی انقلاب پیروز شد آمدیم توی سپاه بیشتر آشنایی من با محمود اخلاقی خصوصیات اخلاقی از توی زندان بودآنجا کارهای عجیبی می کرد و یک نمونه اش این بود که تیمسار آزادی بود با سرهنگ سروری با یکی دیگه سه تا توی یک اطاق بودند، اینها بقول خودمان طبق آن مقام و جائی که قبلا داشتند همیشه یک سری آزادی بیشتری می خواستند، می خواستند درشان بیشتر باز باشد، بیشتر امکانات داشته باشد ، حتی چندین بار می آمدند به محمود می گفتند محمود هم می رفت درشان را می بست می گفت که شما بیشتر دلتان آزادی می خواهد سرهنگ سروری، یادتان باشد یک مردی بود رنجبر رئیس چماق دارهای مسجد جامع بود و می گفت شما با آن رنجبر پیش من هیچ فرقی نمی کنید همان مقداری که من به او آزادی می دهم به شما هم می دهم و این مطلب خیلی مهم بود حتی سر این موضوع چندین بار با مهدی کازرونی با هم حتی دعواشون شده بود بحث شروع شده بود می گفتند باید اینها به یک اندازه با هم آزادی داشته باشند به یک اندازه بیرون بروند و خیلی هم به زندانیها می رسید واقعا ما که آنجا بودیم متوجه می شدیم چقدر به آنها می رسد. و یک مسئله هم دیگر که بود این شیری پاسبان این حتی گرفته بود محمود را تو بازار تو دوران انقلاب یک دفعه زده بود. تا روز آخری که دادگاه شیری را گرفتند و شیری 10 سال زندان محکوم شد محمود این مسئله را عنوان نکرد روز آخری که شیری را دیگر قرار بود ببرند زندان شهربانی بهش گفت یادت هست آنروز تو بازارچه جوری مرا زدی این مسئله خیلی مهم است که مثلا یک نفر زندان بان باشد یک نفر یک وقتی زده باشدش ولی نرفته بود تو دادگاه مثلا از دستش شکایت کند.

فقط روز آخر که می خواست بره گفت یادت می آید آن روز تو بازار گرفتی من را زدی خیلی حرف از محمود هست خیلی مسائل دیگر هست که گفتم.

ادامه صحبتها از برادر اکبر رشیدی

چند نکته هست برادرها اشاره نکردند و من یادم آمد، البته نکته بسیار زیاد است چیزهائی که یادم می آید یعنی در حین صحبت برادرمان یادم آمد اینها را می گم ، یک مسئله مهمی بود دیگر یادتون باشد مسئله رساله هایی که محمود ور می داشت می برد زاهدان تو کدام جو آن جوی که اگر یک دانه اش را فرضا از محمود می گرفتند احتمال همه کاری براش می رفت در صورتی محمود گونی گونی می کرد تو گونی گونی گونی می برد زاهدان، انجام یک مسئله فقیر نوازی محمود هیچکس اشاره نکرد، محمود عجیب فقیر نواز بود، باز برادران گفتند مقداری از کاراش همین مسئله همه تون هم این مسئله کاملا براتون روشن است. عینا شما به چشم و دلتون دیده بودند هر کدام دیده بودید که محمود چقدر زحمت می کشید برای فقیر و فقرا و یادم می آید باباش می گفت من هیچ موقع از چند قران پول خرد بیشتر توی کیسه محمود ندیدم و مسئله دیگری که بود، محمود عجیب دیدی داشت، مثلا با بچه ها خیلی فرق می کرد و این کاملا مشخص بود مثلا در محمود کولی های مسجد جامع یادم می آید فرضا اینهائی که رفته بودند و اینها را گرفته بودند همه روی احساسی که داشتند می گفتند که اینها فرضا زدند کندند، بایستی با آنها به همان نسبت زد و کند محمود یادم می آید یک روز بحث سر همین مسئله بود می گفت که شما کدام یکی تان رفتید به داد اینها برسید، کدام یکی تان رفتید سراغشان اینها چراغ ندارند چراغ بخرن، خانه ندارند برایشون خانه بپوشند.

حالا چه توقعی شما ازشون دارن، یا باز یادم می آید مسئله ای که یک سری یادتون باشد دادگاه انقلاب را می خواستند ببرند توی خانه آرشام توی بلوار یک چند روزی هم حتی رفت، تنها کسی که باعث شد دادگاه انقلاب بیاید جای فعلی همین محمود بود، محمود عجیب پیش هر کس توانست رفت و فلسفه اش این بود می گفت بابا فرضا یک نفر جنایت کرده مسئله ای نیست آن قوم بیچاره این که کاری نکرده، از این توی این شهر برای خانه آرشام که وسط بلوار است نه تا کسی گیر می آید نه وسیله گیر می آید، آموزش به چه ترتیب، رفتنش به چه ترتیب خیلی مشکل است، آنها دیگر کاری نکرده اند ما هر جور که خود با یا جرم کرده مهمان نسبت مجازاتش می کنیم اما هیچ موقع حاضر نیستیم کوچکترین ضربه ای به نزدیک های آن مجرم ظلمی بشه و اتفاقا اینقدر هم دنبال این کار را گرفت تا بالاخره دادگاه انقلاب آمد توی خانه شهر یا یک خصوصیت خیلی خوب محمود داشت و آن رک گوئی او بود خیلی راحت هر مسئله ای در رابطه با هر کسی می خواست باشد هر چه قدر هم که بقول معروف سخت و مشکل بود مثلا آن طرف خیلی بدش می آید محمود بدون تعارف عنوان می کرد یادم می آید یک سری سر سینما رفتن بود اگر یادتون باشد برادران یک فیلم سینما گذاشته بود نبرد الجزایر،  بچه های سپاه گفتند بریم سینما، محمود مخالفت کرد گفت که زمان شاه پاسبانها می رفتند پول بلیط هم نمی دادند شما هم می خواهید همین کار را بکنید و نباید برید سینما یک تائید مستقیمی هست بر آن آدمی که فرضا چندین سال توی این شهر خون ملت را روی همین فیلمهای  مبتذل کشیده بالا و بچه ها می گفتند که نه چون ممکن است یک سری تجربیات جنگی داشته باشد بایستی رفت یادم می آید فرمانده سپاه وقت رسید یک مقداری تقریبا این کار را تائید کرد محمود دستش را بهمین حالت گرفت بالا،  گفت تو هیچ موقع نمی توانی فرمانده باشی یادم می آید آنروز بچه ها چقدر ناراحت شده بودند. یا یک شورائی تشکیل دادند توی سپاه بعضی از آقایون بودند اسماً توی شورا بودند اما عملاً توی شورا نبودند یک روز یکی از همین آقایان آمده بود محمود خیلی عادی رفت جلویش را گرفت گفت که ما کسی که توی این شورا اسماً باشه ما نمی خواهیم ما عمل می خواهیم و باز یادم می آید از کارهای محمود رفت در خانه یکی از آقایون خیلی مؤدبانه آقا را صدا زد دم در گفت که ببخشید حاج آقا ما یک مسئله ای گیر کردیم ممکن است بما بگوئید گفت که بفرمائید گفت که می خواستم ببینم این خانه ای که خریده اید پولش را از کجا آورده اید؟ آقا هم خیلی ناراحت شد ولی محمود چیزی که بنظرش می رسید نمی آید بقول معروف فرضا عملکرد شاید عرض هم پربکند یک چیزی هم بخوران روش بدتر به اشتباه بیافتند به تشخیص مستقیم ولو اینکه هر کس می خواست باشه تون این شهر چون آن آقائی که درباره ش گفت هستند توی این شهر و همه بقول معروف از بزرگان شهر هستند، هم محترمند، منظورم هم این نیست که فرضا آن چیزها حتما درست بوده نه منظورم این است که محمود یک آدم بسیار رکی بود هر مطلبی که به ذهنش می رسید، هیچوقت نمی آمد فرضا بگوید این به گوش آن  می رسد، نه مستقیما به خودش مراجعه می کرد. به بنیاد مستضعفین یک دفعه تلفن کرد، گفت اقا تو ایی که خانه آرشام را گذاشتی برای این کارمندان بنیاد، آن کودکستان و ماهی هم نمیدانم چقدر می گیری چه جوری است که بچه فقیر نمی تواند برود این خانه دم ایستگاه آرشام وقف همین بیچاره ها هست و از این قبیل مسائل من زیاد از محمود دیدم و قبلا دیگر چیزی بنظرم نمی رسد باز اگر چیزی بنظرم رسید و یک مطلب دیگر هم بود عجیب محمود آدم چه طوری بگم نازک دلی هم بود من یادم می آید دیگر بعد از آنکه پسر آقای انصاری شهید شده بود توی رفسنجان یک ظهر ایشان آمد توی مسجد صحبت کرد محمود عجیب،یعنی یک جوری توی این صحبت گریه می کرد که کاملا صدایش مشخص بود که پدر شهید انصاری صحبت می کرد و فعلا دیگر چیزی یادم نمی آید.

از برادرمان علی آقا میخواهیم چند کلمه ای را راجع به محمود و چگونگی شهادت محمود تا آنجائیکه از برادرمان اکبر یا ناصر که در جریان کار بودند شنیدند بگوئید که انشااله مقداری این مجموع کامل شده باشد .

صحبتهای آقای داود توسیرکانی در خصوص شهید محمود اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحیم

البته ما کوچکتر از آن هستم البته من خود نوعی یم را می گویم در مورد شهدا صحبت کنیم ولی واقعا آنها افرادی بودند که در خط انبیاء بودند واقعا در خط اولیاء بودند اینها همه آنها همان طور که حاج آقا فرمودند از آن شهید اخلاقی بگیر تا دیگران ودیگران که به نوبت بهم پیوستند، تمامشان بعضی هاشان این برادران بیشتر جلوگیر بودند و بعضی ها کمتر، من چیزی که در شهید اخلاقی مخصوصا دیدم واقعا آینده نگری این فرد بود. منجمله نخست وزیر، استاندار اول کرمان بهرامی، برادران اکثر در جریان از موقع روی کارآمدنش تا برکنارشدنش بودند. ما آدمها ما خودمان را نوعا می گویم موقعی یک نفر دفعه اول حالت مذهبی میگیرد بخودش متاسفانه من نوعی اشتباه می کنم اینه که ممکن است خطش را قبول کنم و یا قبول کنم که آدم خوبی است دقیقا در جریان اون بود وقتی که یکهفته از استانداری این آقا می گذشت بهرامی آمد می خواست راه پا پیدا کند توی سپاه اینجوری برداشت کردم می خواست با سپاه هم در رابطه باشد ایشان به فرمانده آن وقت گفت می خواهم بازدیدی بکنم از سپاه، (تجلی) بکنم از برادرمان او مسئول گفت بله آقای استاندار     می خواهد فردا بیاد یک بازرسی بکند و در ضمن صحبت بکند، ما گفتیم خوب بیاد ما اونو می بینیم، ببینیم اول چی می گوید ما چی می گوئیم بنده خدا آمد داخل و ما نشستیم برادران عزیز موقعی این آقا آمد از در تو سپاه یک هفته از استانداری می گذشت محمود اخلاقی اون موقع پاسدار شده بود بمجردی که آمد توی اطلاعات ایشون بلند شد جلوی این با یک حالتی که یعنی با اون طور که می گن باید به بعضی افراد اعتراض کنی چهره این بنده خدا اون معمولا لبخند می زد اما یا چیز خشمگین و خشمناک به این با یک حالتی نگاه می کرد که تو نباید بیائی تو سپاه آخر لباسهای عجیبی داشت دفعه اول این برنامه گذاشت مجددا پس از یکهفته گفتند یک مانوری سپاه باید برود و استاندار می خواهد بیاید ببیند، ما باز مجددا گفتیم خوب او میاد ببینید، باز هم خوشبختانه من پهلوی اخلاقی بودم در نیروی انتظامات، دیدیم آقای استاندار آمد داخل این دفعه آمد جلویش یک خورده باش صحبت کرد و اینها، باز هم نرفتیم جلو ببینیم چی می گه گفتیم خوب خصوصی داره صحبت می کند و حرفهای عادی می زند بعدا با محمدحسین  فتحلیشاهی نشستیم یک کم که بحث می کرد محمدحسین می گفت چرا با این بنده خدا آخر یکهفته داره از استاندارش می گذرد، چرا تو با این برخوردی کنی اینجور برخوردی کنی خوب نیست اله و بله اخلاقی با فتحلیشاهی بحث می کردند و یک کم پرخاش می کردند بعد از یعنی یکهفته که گذشت از کارش اخلاقی فهمید که چه فکری ازش کار می کنه و ماممکنه بعد از چند مدت فهمیدیم که داره اشتباه می رود، که در آخر کارش هم دیدید که به کجا کشید و چه برنامه هائی رسید مقصودم از آینده نگری این شخص نمی دونم چه جوری بود دیدیم با چه قوه ای با چه ادراکی داشت که هیچکس یعنی هر فردی از افراد بچه هائی که تو سپاه بودند و دیگران بیشتر اینها، آینده اینها را در جریان بود می فهمید اینها چه کاره هستند، چه فکری دارند، چه خطی دارند، یک مسئله دیگر که خیلی برای من جالب توجه بود این بود که اول سپاه اوائل سپاه که یک کم مشکل بود ارتباطات و فلان و اینها یک روز ما را کشوند. بالا پهلوی زندان که باش صحبت کنیم و این را یک نشریه آورد بما داد یک سری مسائل توش بود یک کم ما را موعظه می کرد خدا رحتمش کند بعد من گفتم این چی هست کجا هست گفت این از شمال آمده اوائل سپاه منظورم اینه که او با شمال رابطه داشت منظورم اینه آنچه که براش قابل توجه بود اینها را می گرفت نمی دانم که پیام بود چی بود مکاتبه ای اینها را درخواست می کرد. یک جمله جالبی که ایشان بمن گفت آن روز خدا رحتمش کند این بود که خیری داشته باشد توی پیام می گفت حضرت علی (ع) می فرماید این را خیلی بمن تذکر داد می گفت آن درختی که تو بیابان با آن بادها توی اون کوهها در آن بیابانها در آن خار و خاشاک و باد و باران و باد و طوفان چه طور سبز می شد با آن آب کم و سال یک دفعه و دو دفعه با آن سرماو فلان با آن رشدی می کند و می آید بالا چقدر قوی و محکم و پاور جا می ایستد.

یک درختی هم در باغات مثلا فلان شهر، شمال شهر این با هزار درد و رنج بزرگش می کنند بعد از یکسال و دو سال که میوه داد خشک می شود.

پس انسان اینطوری است از آن شمال گرفت برام آورد خدا رحمتش کند و یک مسئله دیگر هم که این آقای اخلاقی زیاد برادران هم درجریان هستند رفتار و اعمالش بودند این است که این برادر هم چنین که در مسائل مذهبی زیاد تکیه داشت یعنی خیلی ایمان عجیبی داشت، ایمان بخصوصی داشت این شخص خدا رحتمش کند. در موقع نماز در موقع دعا در موقع مجالس بود ایشون پیش قدم بود یعنی من فکر کنم یک قسمتی از اعمال اول سپاه مدیون او بود چون در خیلی مسائل بعضی برادران را ارشاد می کرد تکیه می کرد یعنی به بعضی از برادران مراجعه می کرد در نماز و در دعائی اگر بود برادران را راه می انداخت که بعضی از برادران مسئولینی آن زمان متاسفانه اول کارشون بود یک کم شل می زدند اون ازشون می خواست می گفت آقای فلان فلان این مسئله را پیگیری کند دنبال کنید ال کنید و با اینکه اینقدر سرش شلوغ بود اون نه شب خواب داشت نه روز آسایش همیشه در حال دوندگی بود بالا پائین مستضعفان را چقدر ایشون رسیدگی     می کرد یعنی به حد نهایت می شود گفت بفکر مستضعفان بود نصف از اوقاتش را به فکر مستضعفان بود، با اینکه اینقدر سرش شلوغ بود از هیچ کارش نمی زد ایشون به ورزش هم می رسید برادران می دونند برادران که در سپاه بودند می دیدند در مقابل هر ورزشکاری هر آرم عملیاتی سپاه ایشون رقیبش بود تا اندازه ای اینهم یک مسئله بود که من در اینجا تعریف می کنم که در کنار آنکه بحساب داشت مبارزه سیاسی و فلان و مذهبی داشت باز یک فرد نظامی ورزیده با وقاری بود ایشون، خدا انشااله از این جلسه ثوابی هم نثار روح شهید مرحوم بکنه صلوات ختم کنید. الهم صل علی محمد و آل محمد.

صحبتهای شهید علی آقا ماهانی در مورد شهید محمود اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحمن

قرآن می فرماید آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید اما خودتان فراموش می کنید این مسئله ای که خیلی من را رنج می دهد این است که ما از یک نظر احساس خوشحالی می کنیم توی این جمع برادران، ولی از یک نظر هم احساس ناراحتی می کنیم خدا می داند راست می گویم توی چهره هر کدام از برادران نگاه می کنی با برنامه هائی که برادران قبلا داشتن که سوابقی که برادران داشتند واقعا هم سوابق درخشانی بوده ما اصلا توی این برنامه ها نبودیم تاسف می خوریم، برای یک جوان واقعا تاسف می خوریم مثلا همین صحبتی که با احمد آقا صحبت می کردیم یک وقتی هم اگر از شهیدا صحبت می کنیم بخاطر اینکه یک دو روزی با هم بودیم مسئولیتی بگردنمون است والا مثلاً امسال من ، خدامی دونه واقعا می گم اصلا لیاقت نداره اصلا آدم باشیم هنوز مثلا تاسف می خوریم بعد از یکسال و خوردی از محمود می گم هر جا که نشستیم گفتند بگو ما هم گفتیم ولی هنوز بعد از یکسال و خوردی متاسفانه حتی یکی از صفات محمود را نتوانستم در خودم پیاده بکنم در حالی که او اگر یک جا بود اصلا جو عوض می کرد او معنویت عجیبی داشت ما اصلا تو این مسئله ماندیم عین بلا نسبت خرلنگ توگل ماندیم حتی کار ما شده شعار دادن و یک همچین مسائلی، اما از جهت اینکه وظیفه خودمان بدانیم چون چند مسئله دیدیم یعنی نشناختیم وقت دیدیم همیشه این تاسف برای ماهست نه شکسته نفسی هست نه چیزی که چرا تو این برنامه هائی که برادرا بودند ماها نبودیم ما یادمون، اولین باری که رفتیم و آقا محمود را شناختیم حدود یکسال و خوردی پیش بود ما توی جهاد سازندگی بودیم یک ماهی ماه رمضان بود یکی از برادرها اصرار کرد گفت بیا بریم کردستان بحساب هنوز جنگ نشده بود ما اصلا نمی دونستیم چی بود اصلا نمی دونستیم بهر حال رفتیم، وقتی رفتیم واقعا خداوند سعادتی نصیبمان کرده بود که یک آدم پست بی آبرویی مثل من یک مرتبه بیافتد وسط یک جمعی مثل محمود اخلاقی، اکبر محمدحسینی، مثل ناصر فولادی مثل نگارستانی، مثل سیف الدینی مثل محمود یوسفیان، اصلا تاق بودیم توی اینها اصلا از یک شکل دیگر یک چیزی دیگری بودیم ، آنها در یک سطح دیگری بودند ما تازه شروع هم هنوز نکرده بودیم تو این برنامه خیلی چیزها از اینها یادگرفتیم، در مورد محمود یک چیزی که من البته من همیشه اینها را واضح و ناظر می بینیم با وجود اینکه اعتقادی به آن صورت نداریم و از نظراعتقادی وضعمان خیلی خراب است اما این ها را حاضر می بینیم و فکر می کنم شاید الان اینها باشد و خدا کند آقامحمود یک دفعه ناراحت نشه از دست ما اگر درباره اش صحبت می کنیم توی آن دنیا جلوی ما را بگیره مثلا بله تو کی بودی درباره ما صحبت کردی چکاره بودی ولی باز هم احساس وظیفه می کنیم مثل اینکه یک نفر بما  می گه بگو، این حرفها را بگو، یک چیزی که خیلی عجیب در آقا محمود بود توی شهیدان  دیگر اصلا نبود اصلا آن سکوتی بود که آقا محمود داشت، عجب این سکوت آدم را هلاک می کرد، این سنگینی و وقار، همین مسئله ای که توی چهره امام آدم می خواند. یک وقتی مشتی از مشکلات بر اثر صحبت می کردی مثل یکبار وقتها که یک مسائلی توی انقلاب پیش می آید بزرگترین شخصیت ها می ریزند توی خودشان مسائل خیلی ها و میشه حساس میشه می ریزند توی خودشان آنها یکوقت یک پناهگاهی دارند می روند پیش امام، امام نه می خندیدند نه گریه می کنند، همانطوری می نشینند و به یک نقطه نگاه می کنند آنوقت با یک کلمه مسئله را حل می کنند، محمود اینطوری بود ما دیگر این حالت را آشنائی نداشتیم با شهیداخلاقی اما این حالت را ندیده بودیم توی شهیدا جدا ندیده بودیم

این سکوت محمود از همان وقتها ما را جداً کشته بود و پشت ما شکسته بود این چرا اینقدر اینجوری است.آدم اینقدر بی ادعا و اینقدر خودش را حقیر و کوچک بداند که همیشه در حال سکوت باشد و این سکوتش هم خیلی حرفها به آدم می زد این سکوتش خیلی معنی داشت یعنی می خواست این حرف را بزنه که این مسائلی که من می دانم بگم به شما نه تو دانی نه کنارت، ( نی میان) واقعا ظرفیتش را ندارید این مسائل را بگم واقعا همچنین وضعی داشت جدا خیلی عجیب بود یک دفعه یادم، می خواستیم ورداریم درباره آقا محمود بنویسیم چند صفحه ای نوشتیم یک سری مسائل دیده بودیم ولی وقتی به این سکوتش رسیدیم بغض گلویم را گرفت شروع کردیم به گریه کردن حتی یک نفر که کنارمان بود گفت به سرت زده چطوری بنا کرد شوخی کردن، ور داشتیم چند صفحه ای را که نوشته بودیم پاره کردیم و گفتیم ما نیستیم یعنی واقعا ما نمی توانیم بنویسیم آنها چیزی دیگری بودند. درباره شهادتش که برادران نقل می کردند اینها بعد از حمله به حساب با محمود یوسفیان روز عاشورا مثل اینکه شهید شدند.

اینها از دیگران جدا می شدند یعنی تپه ای که اینها رفته بودند بالا مثل اینکه ظاهرا خیلی وسعت داشته آنها به کمین بودند به کمک ارتش هوانیروز رفته بودند بالاش،  مثل حالا نبود جنگها اوائل جنگ ضربه می زدند و بر میگشتند یعنی اینطور نبود یک جائی را بگیرند بتوانند مستقر بشوند، سران ارتش واقعا خیانت می کردند واقعا بعضی ها از زیر کار در می رفتند بعضی ها کارهاشون را توجیه می کردند خیلی و خیلی ناجوری بود فقط ضربه می زدند و برمی گشتند و بهمین اکتفا می کردند مثلا خوشحال بشن یک تانکی را زدند 10 عراقی را کشتند اینها آنروز  البته یک خورده گسترده تر بوده عملیاتشان بعلت کمبود نیرو و یکسری خیانت ها که شده بود قرار شد 10 تا 15 نفری پخش بشن هر کدام هم بروند توی یک سنگری آنهم هر سنگری شاید ده ها متر صدمتر از هم فاصله دارد آنها برود آنهم با چی؟  آنهم با تانک بجنگند تعداد تانکها شاید فعلا خیلی زیاد بودند خیلی زیاد بودند و اینها اینطوری از هم جدا می شوند خود محمود یوسفیان خداوند اینها رفته بودند بعد از آنکه در گیری تمام شده بود اکبر محمدحسینی و ناصر نقل می کردند می گفتند که ما رفتیم هر چه گشتیم اینها را ندیدیم، خوب گفتیم شاید رفتن جلوی تانک یک چیزی را بزنن، بعد می گفتند رفتیم دیدیم یک نفرجلوی یک سنگری افتاده، صورتش خیلی ورم کرده بود، شناخته نمی شد هر چه نگاه می کردیم نمی شناختیم حالا این یوسفیان بوده سه تا کالیبره 50 توی صورتش خورده بوده، یکی درست توی چشمش خورده بوده یکی روی بینی اش خورده بود یکی هم اینطرفا روی گونه اش خورده بود حالا این سه تا کالیبر 50 ببین چکار می کنه یکی کافیه کله آدم را ببره، یکی هم توی پای راستش خورده بود عجیب اصلا قیافش کلاعوض شده بوده افتاده بود جلوی سنگر هم، آقا محمود هم افتاده بود توی یک سنگری یک حالت عجیبی یعنی هنوز شهادتش یک معمائی است آدم نمی دونم چرا این چه این جوری تیر خورده بوده این خیلی عجیبه آدم که هیچوقت پشت به دشمن نمی کنه  افتاده بود، اینطوری افتاده بود حالا چرا توی سنگر افتاده باز هم این معما است برای ما؟ تانکی را برادران آن پائین دیده بودند آنها به حساب اینکه سرنشینهایش گذاشته بودند فرار کرده بودند تانک هم آن جلو گذاشته بودندبعد سر تفنگهای اینها هم دو تا نارنجک تفنگی بوده، حالا اینها واقعاٌ بوده یک روزی اگر زنده بودیم این مسائل خوب رسیدگی بشه مثلا چرا بچه ها آن موقع برن با نارنجک تفنگی تانک بزنن آیا سلاح نبود مثلا آیا آرپی جی 7 نبود آنها به سپاه یک آرپی جی نمی توانستند بدهند به آن منطقه به آن وسعت یک خمپاره 60 نمی تونستند بدهند، می تونستن، اینها مجبور بشوند بروند با نارنجک ها تفنگی تانک بزنن، نارنجک تفنگی که دیدن سرتفنگ وقتی که     می زنن نمیشه بگذاری روی شونت،اینها رفتند. بنده های خدا با نارنجک تفنگی تانک را بزنن، کالیبر 50 تانک هم هر جفتی شان را زده بود در جا هیچ کار نتوانسته بودند بکنند.

البته قبل از تانک یک سری کارها کرده بودند آقاروی این تانک هیچ عمل مثبتی نتوانسته بودند متاسفانه  انجام دهند کالیبر 50 آنها را بسته بود به رگبار اون یوسفیان که اصلا سوراخ سوراخ شده بود و همه اش کالیبر50 خورده بود، آقا محمود هم مثل اینکه ظاهراً کالیبر 50 خورده بود، حالا به چه صورت و زده چطور خورده کی زده ، معلوم نیست بهر حال نمی خواهم بگم خودی زده بود ولی این یک معما است حتی خود بچه ها هم می گفتند برای ما هم مشخص هست یک مسئله ای هم که خانوادشون خیلی ناراحت بودند. مثلا مادرش همین مسئله را سوال می کردند چرا مثلا دیر به داد اینها رسیدند البته این مسئله وقتی شهادت باید برسه این مسائل مطرح نیست، یک چیزی درست یادم این صحنه مسئله هیچوقت از نظرم نمی رود. یک سنگر عراقی بود یک سنگر تیربار آنها یک تیپی راعراقی ها گذاشته بودند آنجا این تیپ از اول جنگ تا حدودا 20 روز پیش دست نخورده مانده بود، یعنی نه سپاه تونسته بود به این ضربه ای بزنه نه ارتش به آن صورت، فقط البته عراقیها تعداد زیادی کشته داده بودند روز عاشورا تعداد زیادی اینها تیپ دست نخورده بوده نه تانکی را از اینها توانسته بودند بزنن نه ضربه ای به آن صورت، نه این تکانی بخوره، هر حرکتی که سومار می شد، جبهه سومار و نفت شهر این تیپ در منقطه اصلا خفه می کرد آن حرکت را هر گونه پیش روی هر عمل ضربه ای که می رفتن بزنن چنان قتل عام می کرد، بارهاشده بود 200 نفر 300 نفر رفته بودند بر این تپه بالا یک نفر سالم اصلا زخمی هم نشده بودند همه شهید شده بودند عجیب یک همچنین تپه استراتژی را گرفته بود، خیانت هم می شد ستون پنجم هم اطلاع می داد خیلی وضع بد بود حالا این تیپ آمده بود روی جبهه کوشک تا 20 روز پیش بود که بچه ها خدا اجرشون بده  بچه ها رفتند مثل اینکه دو تا گروهان بود رفتند 35 تانک از اینها زدند ضربه سختی به اینها را زدند تا توانستند از اینها کشتند تعدادی فرار کردند و تعدادی اسیر شدند یعنی این اولین باری بود که انتقام خون محمود اینها از اینها گرفته شد ما رفتیم ناصر پیداکنیم به او بگوئیم ناصر خودش هم شهید شده بود. رفتیم به ناصر بگوئیم ناصر انتقام خون بچه ها حالا بعد از یکسال و خوردی از اینها گرفتند از غرب صدام ورش دانسته بود آورده بود اینجا،  اینها یک تیپی بودند که می توانستند هر عملیاتی را به حساب هر آدم واردی را چنان بکوبه، چنان سرکوبش بکنه اینهاخیلی کارشون مرتب بوده وضعش اینها بعد از یکسال خورده ای آمدند این چنین ضربه ای خوردند آنوقت محمود در مقابل اینها این را من خودم درست یادمه اصلا این یک آدم بسیار بزرگی است الان هم هستند مثلا یکی میره توی جبهه شهید می شود یکی هم می آید کلاهش را می گذارد بیخ گوشش دستاش (آستیناشو) هم تا بالا بازویش ورمیماله اون ژستش را می گیره پوزش را می ده از اینها بودند دستهایشان (آستیناشون) را ورمالیده بودند خیلی گردن کلفت، اینها تیپ مکانیزه شان بود از کلاه سبزهاشون عراقیها را دیدید خیلی گردن کلفت بودند اینها محمود اولین حرکتی که کرد خدا شاهد من بچشمهای خودم دیدم تقریبا 100 نفر از اینها شروع کردند فرار کردند رفت نشست بزانو جلوی اینها اصلا سنگر نگرفت اصلا سنگرسرش نمی شد او بست به رگبار، اصلا اینها این کلاشینکو چقدر وزنش هست، هیچی اینها وقتی فرار می کردند کلاش را هم می انداختند یک نفر توی این سنگر بود چی این مقاومت می کرد این تیربارچی درست یادم است که داشت روی هوا را می زد قبلا بچه ها یک چیزی می گفتند ما نمی توانستیم باور کنیم می گفتند عراقی ها بچه ها را روی هوا می زنن ما آنروز دیدیم اینها تو هوا بچه ها را می زدند ما آنروز دیدیم بچه ها را توی هوا می زدند درست نشانه گیری می کرد قشنگ توی هوا می زد خیلی ما خیال راحت فکر می کرد توی هوا اینجوری می زد، محمود رفت وقتی رفت بالای سنگر این اون خودش کشید زد سنگر، عراقیها سنگرها را    می کنند می روند زیر، درست یک سوراخی گذاشته بودند درست مثل یک حرفه اندازه یک نعلبکی بزرگ، او سر تفنگ رو توی این سوراخ سنگر، یک خشابی خالی کرد قشنگ تفنگ گردانه دور این و خاطر جمع شد که قشنگ این سوراخ سوراخ شده این خودش اینجوری زیر سنگر یک تیر هم نخورده بود باسه تا نارنجک انداختند این هیچ طورش نشد بعد عراقی ها شروع کردند به فرار کردن. همین چیزی که من از آقا محمود دیدم عجیب بود ناصر همیشه ........ من این بود می گفت یادت هست محمود چطور آنروز مثل شیر حمله کرد خلاصه ماها آنوقت اصلا نمی کشیدیم واقعا آن شجاعتی که محمود داشت ما در خودمان نمی دیدیم واقعا آنروز محمود دست همه بچه ها را گرفت کشید و رفت بالا عجیب کاری می کرد حتی یادم است تعدادی از این پیش مرگها بودند رفته بودند توی سنگرها قایم شده بودند بچه ها داشتند یکی یکی خمپاره می آمد تکه پارشان می کرد حتی سربازها را، پاسداران را اینها رفته بودند قایم شده بودند ما رفتیم پیش اینها شروع کردیم به دعوا کردن و پرخاش کردن که بیایند بیرون اینها گفتند نمی آیند من گفتم که اجباراً باید بیائید بیرون اصلا نمی توانید بیائید محمود آمد یک کلمه حرفی زد خیلی جالب گفت هیچوقت هیچ کس را مجبور به انجام یک کاری نکن حالا چی میگی دلش نمی خواهد بیاید بیرون باید قانع اش کنی.

یک چیزی که آدم می باید درس بگیرد از محمود، ایمان خودش را هم حتی مخفی می کرد عجیب مثلا اصلا آدم را راه می انداخت دست آدم را می گرفت یک دو تا میگ آمدند کلا بچه ها را بمب باران کردند خاک و دود بلند شد اصلا چشم چشم را نمی دید و حتی آنقدر میگ پائین بود وقتی راکت ها را ول می کرد که بسر می آمدند به زمین ما قشنگ می دیدیم که چطوری از ته میگ کنده می شدند و چطوری به سر    می آمدند جلو، باور نمی کنید 10 متری 20 متری ما هفت هشت آمد رفت توی خاک اصلا منفجر نشدند یک تپه ای بود یک تپه خیلی کوچلوئی بود دو سه متر مثل خاکریز پشت این کافی بود یک راکت کافی بود آنرا صاف کند هفت هشت و خورد تو این اصلا تپه را لرزاند اصلا مثل زلزله شد خیلی ما ترسیدیم اصلا واقعا ترسیدیم خیلی وحشت کردیدم صدای میگ هم مثلا پشت ما را لرزاند بعد وقتی صداش تمام شد میگ ها رفتند محمود با آن ایمانی که داشت برای محمود اصلا مسئله حل شده بود بلند شد و گفت چرا ترکشها بما نخورد کار خدا بود این را دگه محمود می دانست ولی آمد از ما سوال را کرد من همان موقع متوجه شدم که چرا این سوال را کرد می خواست بما روحیه بدهد او اصلا خودش جوابش را می دانست ولی می خواست من بگویم این کار خدایه اینطوری روحیه می داد حتی اینطوری شناخت خودش را پنهان می کرد من مثل او واقعا کم داریم حتی توی شهیدا کم داریم. می گفت چرا اینجوری شد چی شد ما می گفتیم آقا محمود کار خدا بود چطور شما متوجه شدید گفت نه، بعدش که ما رفتیم فکر کردم گفتیم عجب آدم احمقی من هستم، او داره مارا راه می اندازه او اینطوری بود، خدا می دونه هر وقت ما صحبت می کنیم بخدا قسم من خجالت می کشم آخه ما نبودیم تو این فکرها، حالا یک سال است ما شروع کردیم آنهم تو چه محیطی باشه چه جوری باشه و نقص و عیب به هر حال ولی تقاضام از این برادران این است که جداً ماها را راهنمائی بکنند. اینکه شما می نشیند از مسائل قبل از انقلاب بعد از انقلاب صحبت می کنید و از دوران سپاه می گوئید خدا می دونه من اینجا نشسته بودم چند بار می خواستم بلند شم برم بیرون خجالت می کشم واقعا می خواستم برم بیرون بغض گلویم می گیره نمی فهمم چکار بکنم.

(چرا ما اینطوری نیستیم) هر چی نگاه می کنیم ببینیم یک خدمتی کردیم بگیم خدایا برای این خدمت مرا ببخش هر چی نگاه می کنم می بینم واقعا ندارم اصلا ندارم هر چی داریم از بچه ها داریم هیچی خودمان خدا شاهده نداریم.

اما تاسفم برای خودم از اینه که ما مثلا یکسال خورده ای هی داریم شعار می دیم می گیم از شهیداء باز هم عمل نمی کنیم مثلا می گم محمود دلش برای خدا قرص بود عمل نمی کنیم، می گیم محمود در نماز خواندنش اینطوری بود عمل نمی کنیم، می گیم اینکار می کرد عمل نمی کنیم ما تو این مسئله مانده ایم به صرف گفتنش این خودش خدا ممکنه یک وقت باعث عصبانی کردن محمود می شه اگر ما عمل نکنیم واقعا اینطوری می شه یک سری حرف می زنیم رد می شیم بعدا هیچی، بهترین خدمتی که می تونیم بکنیم البته این یک وقتی که داریم باید بگیم این دین زبونمون است که ادا کردیم از جهت سخن ولی عملش مهم است ما بهترین خدمتی که می توانیم به محمود بکنم همین روال جلسه را بگذاریم کارهای اینها را یکی یکی شروع کنیم به قیاس کردن در جلسه جمع مسخره گی را بگذاریم کنار، شوخی را بگذاریم کنار یعنی چیزی همینطوریکه صحبت می کنیم کم کم اعتقاد پیدا کنیم و عمل بکنیم یعنی بهترین خدمتی که می توانیم به شهید بکنیم البته بقول آقای حقیقی حرف خوبی می زد می گفت هیچوقت نگوئید خدا روح شهیدا را شاد کند آنها شاد هستند بگوئید خدا روح شهیداء را  از ما شاد کن از دست کارهای ما خون دل نخورند روحشان شاد باشد یعنی شهداء نگویند آنها دارند به این راحتی خون ما را پای مال می کنند البته آنها بزرگتر از این هستند که صحبت خودشان را بکنند آنها خونشان را در راه خدا دادند و رفتند.

ولی بهترین خدمتی که ما می توانیم به آنها بکنیم این است که بنشینیم واقعا دسته جمعی بگیم آنوقتی که محمود همچنین کارهائی می کرد الگوئی به آن صورت نداشت به آن صورت الان ما خیلی الگو داریم هر کدام از این شهیداء یک سری خصوصیاتی دارند. یک حرفی همان خود محمود می زد که من اعتقاد دارم بهش، می گفت که ما از ابوذر هم بهتر میتوانیم بشویم می گفت ایمان 10 درجه دارد می توانیم به عالی ترین درجات آن برسیم به سلمان برسیم این را با یک قاطعیتی می گفت ما حتی اگر انسان بخواهد اراده بکند از محمود بالاتر هم می تواند بشود قصد مقام بدست آوردن نیست که آدم خودش راضی بشود بگوید من از محمود بالاتر شدم یعنی من می گویم راه تا بی نهایت ادامه دارد و از محمود هم می تواند، انسان   می تواند پرواز بکند همان راهی که اسلام می گوید اسلام این را می گوید انسان خلیفه الله است همچنین مقامی خدا به او داده است «جاء فی الارض الانسان و خلیفه» روی این حساب اگر به این حدیث عمل بکند که پیغمبر می فرماید کسی که روزش مثل هم باشد اگر بمیرد ضرر کرده است محمود اینطوری بود و دو روزش که مثل هم نبود بلکه هر لحظه اش از لحظه پیش از آن بهتر بود اینه که ما بهترین خدمتی که می توانیم به اینها بکنیم حتی خدمت به انقلاب بکنیم کارهای اینها را عمل بکنیم در جمع اول بیائیم یکی یکی شروع بکنیم یک دفعه هم که بخواهیم شروع بکنیم مشکل است نفس انسان مثل یک نهال نخلی می ماند یا یک مثل دیگر ماننداسب سرکشی، بزرگان می گویند نفس انسان اگر انسان بخواهد ولش بکند بحال خودش، او می رود توی دره انسان را هلاک می کند و اگر بخواهی خیلی سخت بگیری خود سازی بکنی پشت به آن بکنی یک دفعه دماغ این اسب پاره می شود خودش صدمه می بینه روی این اصل باید میانه روی بکنیم.

شروع کند آدم یکی یکی، کارهای اینها را پیاده کردن از غذاشون شروع کند کم کم از نمازش شروع کند، کم کم از خوابش شروع بکند بعضی وسائل لغو را کنار بگذارد یکی یکی اگر یکسال هم طول می کشد اگر 7 سال هم طول می کشد باز هم ارزش دارد خیلی مسئله ای است اینها اصلا کار لغو انجام نمی دادند کار لغو هم این نیست فقط حرف لغوی بزنی میشه آدم یک جا بنشیند و خدمتی نکند خودش می شود لغو، می دانید یکی از صفات مومنین این است که الذینی آمنوا... مومنین کسانی هستند که از لغو هم دوری می کنند اینها این طوری بودند همین مسئله آدم برسه خیلی جالبه اینهم ما می گیم خدا شاهد نه بخاطر اینکه کسی هستیم به خدا شاهد جداً می گیم یعنی به روح پاک امام رضا قسم من یکی واقعا می گم این عذاب وجدانم تا آخر عمرم هست حتی اگر امام هم بیاد بگه حتی بالاتر از امام هم بیاد هر کس یک مسائل درونی خودش دارد خودش از خودش بهتر خبر داره واقعا من خودم را لایق نمی دانم اصلا اسم خودم را بگذارم آدم تا چه برسه با شما برادران باشم اینجا اینها واقعا از هر نظر حسابش را بکنیم من بین شما تاق افتادم نه سابقه خوبی دارم نه ایمان درست حسابی دارم نه هیچی مایه ای دارم هیچی ندارم اگر توی این جمع هم می آیم بخاطر اینکه یک چیزی بگیرم تا حالا خیلی چیزها را گرفتیم از اینجا، خوشبختانه خدا می دونه همچین سعادتی نصیبم کرد ما با این جمع آشنا شدیم تا خدا کند برادران بیش از این نصیحت مان بکنند بگن راهنمائی مان بکنند شاید بتونیم اصلا مثل خودتان بشویم یا اصلا در راه خودتان قدمی برداریم فقط از این شرمندگی بیرون بیائیم داره ما را می کشه این شرمندگی واقعا داره ما را خیلی زجر می ده آرزو دارم تقاضا می کنیم جدا دست ما را بگیرید دست ما را بگیرید که ما فردا قیامت شرمنده آنها که هستیم نتوانستیم راهشان را برویم شرمنده شما ها نباشیم.

باطنی که داریم خدا ورملا بکنه خیلی وضعمان خراب است آرزو داریم جدا دست ما را بگیرید، نه شکسته نفسی می کنیم خدا مرا لعنت بکند اگر خدا همین حالا عذابش را بر من نازل کند اگر من بخواهم شکسته   نفسی کنم و دروغ بگویم جدا دلم می خواهد دست ما را بگیرید چون هر چه نگاه می کنم چیزی ندارم که عرضه بکنم و توی همین مسئله ماندیم، بلا نسبت مثل خرلنگ توی گل ماندیم، هیچ کاری هم نمی توانیم بکنیم.

ما را راهنمائی کنید اینقدر ما می گیم می گیم می گیم، من یکی تو شعار ماندم. بر روح پاک اخلاقی قسمتون می دم شما که توی این جمع هستید جمع کاملی هستید سعی کنید کاملتر باشید و دست امثال ماها را بگیرید از توی این لجن ها بیارید بیرون نجاتمان بدهید امثال من خیلی هستند توی این اجتماع که سرشون به سنگ خورده وهیچی نفهمیدند از این دنیا و الان خدا سعادتی نصیبمان کرده ما آمدیم توی این جمع، جدا خدا شاهد بدون تعارف تعریفها و تمجید ها هیچی به آدم نمی رساند به یک شکلی واقعا دست ما را بگیرید. یک روزی یک حرفی به ناصر زدم ناصر خندش گرفت گفتم ناصر خدا ما گناهکارها را باید ببخشد، کسی دگه غیر از مانیسته اون ثواب هم که کاری انجام داده مپرس را می گیرد بالا وارد می شه امثال ماها را باید دستش بگیرند. شما الان وظیفه دارید جدا امثال من خیلی تو این اجتماع هستند اصلا نفهمیدند مسائل را، ماندند توش، دست ماها را بگیرند و راهنمائی مان کنید. برای شادی روحشان رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلوات.

اللهم صل علی.محمد و آل محمد....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 8:20  توسط   | 


عملیات عاشورا سال59 تپه های سارات 1شهیدمحموداخلاقی

 

 

 

زمان : 28/8/1359 تا 1/9/1359

نوع عملیات: محدود

فرماندهی: ارتش

سازمان رزم: مشترک

 

 

 

 تاریخچه : اشغال نفت شهر – سومار 

شهرهای سومار و نفت شهر که در دسترس ترین هدف ها در تهاجم ارتش عراق بودند، از دیدگاه عملیاتی در منطقه ای مستقل واقع شده اند. حد شمالی این منطقه ارتفاعات چقا امان و حد جنوبی آن ارتفاعات مرزی کوماه سنگ است. این ارتفاعات در شرق شهر مندلی عراق قرار دارد. این شهر در سر راه بغداد قرار گرفته و هدف مهمی برای قوای ایران به شمار می آید.

ماموریت هجوم در این منطقه را لشکر 12 زرهی از سپاه دوم ارتش عراق به عهده داشت. این لشکر یک روز قبل از هجوم سراسری، پاسگاه و ارتفاع گیسکه را تصرف کرد و در روز 31/6/1359 پس از گلوله باران نفت شهر، سومار و پاسگاههای مرزی، در دو محور مندلی – سومار و مندلی – نفت شهر ، تهاجم خود را آغاز نمود. در حالی که مجموع نیروهای خودی در محور سومار را گروه رزمی 195 لشکر 81، یک گروهان پاسدار و گروهانی از ژاندارمری تشکیل می داد و در محور نفت شهر گردان 265 رزمی از تیپ یکم لشکر 81، یک گروهان‌ (+) از سپاه و بسیج، و گروهانی از ژاندرمری استقرار داشتند. به عبارت دیگر نسبت استعداد یگان های مهاجم دشمن در برابر نیروهای مدافع خودی، ده به یک بود. لذا در نخستین روز جنگ سومار سقوط کرد. همچنین 48 ساعت مقاومت در نفت شهر نیز مانع از اشغال شهر نشد. در عین حال نیروهای خودی توانستتند با استفاده از عوارض طبیعی منطقه، از پیشروی بیش تر دشمن به سمت ایلام و گیلان غرب جلوگیری نمایند.

یگان های دشمن پس از تثبیت منطقه اشغالی، خطوط پدافندی خود را با تجهیزات مهندسی مستحکم کردند و با استقرار نیروی رزمی، امکان عکس العمل خودی را به حداقل رساندند. در مقابل، نیروهای خودی به تشکیل خطوط پدافندی اقدام کردند؛ فرماندهی منطقه 7 سپاه پاسداران پس از سازماندهی و ادغام سپاه نفت شهر در سپاه سومار و بازیابی و تقویت این سپاه، ماموریت گسترش و تشکیل اولین خطوط دفاعی از شرق نفت شهر تا شرق سومار را به این سپاه واگذار کرد. همچنین در محدوده یاد شده لشکر 81 ارتش فرماندهی منطقه را به تیپ دوم خود واگذار کرد تا با تحت امر گرفتن گردان 163 پیاده لشکر 77 و عناصری از گردان مکانیزه از تیپ 1 لشکر 81، خطوط دفاعی ارتش را در آن منطقه تشکیل دهد. بدین ترتیب قوای خودی به مرور، همراه با بازسازی و تجدید سازمان یگان ها، تشکیل خطوط دفاعی داده و عملیات های محدود و ایذایی را پایه ریزی کردند. در حالی که وضعیت کوهستانی، نامناسب بودن خطوط دفاعی و نداشتن جاده های تدارکاتی امکان ضربه زدن به دشمن را محدود ساخته بود.

 عملیات عاشورا:

پس از استقرار دشمن در منطقه نفت شهر- سومار، نخستین عملیات محدود در این منطقه را تیپ دوم لشکر 81 زرهی با هدف آزاد سازی چند ارتفاع و سلب آرامش دشمن طراحی کرد. بر اساس این طرح، با هجوم از دو محور جنوب و شمال کله جوب، ارتفاعات سارات ها و بند پیر علی تامین می شد. عملیات در روز عاشورا برابر با 28/8/1359 آغاز شد.

در محور شمالی پیشروی گردان 29 زرهی در برابر آتش ضد تانک دشمن متوقف شد و در محور جنوبی گردان رزمی سپاه و گردان 119 مکانیزه، ارتفاعات سارات -1 را آزاد کردند. در پی این موفقیت پاتک های دشمن شروع شد و سه روز ادامه داشت که سرانجام به اشغال مجدد ارتفاعات آزاد شده منجر گردید. 

                                                                منبع:جنگ در کرمانشاه(مرکزمطالعات و تحقیقات جنگ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 16:25  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولین خاطره ی ، که هیچ وقت فراموش نمی کنم از موعظه شون ،برایتون می گویم لحظه اولی که وارد شدیم می بایست برویم بالای تپه ای که خطرش زیاد بود بعد جریان بدین شکل پیش آمد که اگر کسی اسیر شود آنقدر او  راشکنجه می کنند تا اوبمیرد بعد یک طلبه ای همراه ما بود که البته معمم نبود ولی  طلبه بودگفت اگر شما اسیر شوید خودکشی کنید اشکال ندارد و خوب  آنموقع  ما حرفی نداشتیم یکدفعه محمودپاشد و گفت نه و گفت اگر هدف شما خداست یعنی چه ؟ برای خدا شکنجه نبینید هر عملی ، هر کاری برای خداصورت بگیرد اگر در راه خدا باشد بایستی تحمل کنید چه فایده دارد آدم یا یک گلوله کشته شود بعد سخنرانی محمود حدود ربع ساعت طول کشید که تمام حرفاش  و سخنانش همه آیات قرآن بود  و روایات که متأسفانه یادم نیست آخر دفعه گفت خدا کند  که بدن من را قطعه قطعه کنند باز زنده شوم باز قطعه قطعه کنند تا هفتاد مرتبه این عمل تکرار بشود آن موقع من شهید شوم، بعدش جریان دومش ،یک شب دور بچه ها نشسته بودیم یک جریانی را تعریف کردیم بچه ها خندیدند بحالت شوخی و مزاح ، بعد محمود شب صدام زد تاریک بود . گوشه اطاق گفت که هیچوقت راز دلت را به هیچکس نگو ،کمتر صحبت کن .چون قبلا به محمود گفته بودم ،قبلا قسمش داده بودم که جان امام مرا یک مقدار نصیحت کن . آدم چندان خوبی نبودم گفت که کمتر صحبت کن . به من می گفت معذرت میخواهم از این که ترا نصیحت می کنم ،شما بایستی مرا نصیحت کنید از روی فروتنی ، بعد مقداری نصیحتهای دیگر که فکر می کنم در همان موقع که توانستم یک مقدار اصلاح شوم. جریان مهمتری دارم یک روز قبل از شهادتش بود روز تاسوعا بود یا قبل از آن ، عصری بود محمود برایمان سخنرانی کرد و گفت حجت من بر شما تمام شد، بدانید در قیامت نگوئید که کسی برایتان نگفت که نمازتان را بوقت بخوانید  وضو بگیرید  همه وقت شما منتظر بنشینید تا اذان شروع شود بعد به نماز بایستید . این جور نباشید که همین جوری راه بروید اذان شروع بشود و شما بگوئید اِه ، بعد شما مجبور باشید که نماز بخوانید، شما مشتاق باشید برای این که با خدا سخن بگویید این همه وقت آرزو داشته باشید که هر وقت اذان شود و با خدا سخن بگویید .بعد نماز شب محمود را که همه شما اطلاع دارید که یک شبش هم قطع نمی شد اگر پنج ساعت خواب داشتیم بایستی دو ساعت را نگهبانی می دادیم و سه ساعت دیگر را محمود به یقین نماز شب می خواند و نمی گذاشت هیچکس بفهمد، اگر می فهمیدیم و به بقیه ، برنامه محمود را طوری بگذارید که او بتواند نماز شبش را بخواند اعتراض می کرد و می گفت بگو تو که فهمیدی به بقیه نگو ، نمی خواست که دیگران بدانند ، پیشنمازمان بود و  بعد سه بار برایمان سخنرانی کرد و همیشه می گفت شما من را نصیحت کنید ، یک بار بحثی پیش آمد که مهمات می خواستیم سیل آمده بود و مهمات کم داشتیم و من فشار آوردم به محمود  اینها که محمود گفت قدرت خداست و گفتم درست ،قدرت خداست ولی مهمات میخواهیم البته سخن من اشتباه بود و محمود وقتی دید من ناراحتم .گفت اشکال ندارد برادر جان ، همه وقت سخنش همین بود رفت  رفتیم با هم یک بسته مهمات آورد خیلی سنگین بود ، مهمات را خودش به تنهائی حمل می کرد ، هر کار کردم نگذاشت که کسی کمکش کند  نه فولادی نه کس دیگرتا اینکه خورد زمین و بعد بالاجبار مهمات را از او گرفتیم و آوردیم ، یکی  اینکه نظر نمیداد چون می دانست که محمود اگر یک نظری میداد ،پنجاه نفری که قبلا بودیم  با اینکه همه مون  آنموقع غربال نشده بودیم  با اینحال همه مون  محمد را قبول داشتیم همه نظر محمود را قبول داشتیم همه منتظر بودیم که محمود نظر بدهد . به این صورت بود که هر که نظر میداد می سنجیدیم که ببینیم درست می گوید یا نه ، محمود اگر نظری میداد ،دیگر سنجشی در کار نبود ملاک همان بود و قبول می کردیم و میگفت فکرتان مستقل باشد . یک بار یکنفر افتاد در رودخانه ، مهمات بسته بودیم که برویم مأموریت و آرزویمان بود که مأموریت داشته باشیم یک وقت محمود تمام مهماتش راکند ، کلاه کاسک و تمام مهمات و غیره را کند ،محمود ی که کمتر از خودش تحرک نشان میداد بیشتر گوشه نشین بود و لابلای قرآن و معراج السعاده و کتابهای استاد و نهج البلاغه اینها را جستجو می کرد  بیشتر میخواند بیشتر در فکر بود میرفت تنها در گوشه ای می نشست بعد از آنکه نماز جماعت میخواند میرفت بغل رودخانه داد می زد و راز و نیاز  می کرد با خدا  .بعد آنجور محمودی با یک حرکت سریع بلافاصله مهماتش را کند و دوید و خودش را پرت کرد و دست گرفت به یک میله و آن  که افتاده بود توی آب ، ور قد محمود آمد بالا  ، شدت آب خیلی زیاد بود جوری بود که اگر آهن میگذاشتی آن را کج می کرد بعد محمود افتاد در آب و ما دیگر محمود را ندیدیم بعد گفتند  که دستش را گرفته به یک سنگ وهمان باعث شده  نجاتش داده است اما میدانم که در آنموقع خدا نجاتش داده است چون خدا میدانست که محمود شهادت را خیلی با افتخار ی دوست دارد .گر چه میگفت که شما اگر جا بدی هم بروید بخاطر خدا بروید شهیدید  دیگه نصیحتاش  خیلی زیاد ه وی بیشتر در مورد نماز بود در مورد ریاکاری بود ، در مورد شرک بود میگفت که مگویید "ولوکره المشرکون" ممکن است شامل خودتان بشود البته میگفت شامل خودم ،ولی ما میفهمیدیم که منظورش مائیم چرا که همین که این قدر که بگوئیم که اینکار را بکنیم تا فلانی خوشش بیاید گفت این کار صرفاً اشکالی نداشته باشد از لحاظ مذهب بگیم به فلانی سلام کنم که فلانی خوشش بیاد این شرکه ، شما باید بگوئید که به فلانی سلام کنیم برای اینکه خدا میخواهد برای اینکه وظیفه ام است که سلام کنم ،هیچ کوچکترین کاری حتی اگر کاری دیگری نیست بخاطر دیگران انجام ندهیم  بعد شب قبل از تاسوعا بچه های همان پایگاه سینه می زدند محمود هیچوقت نظر نمیداد ، هیچوقت ، ما همه میخواستیم که بحث کنیم ، صلاح است با توجه به اینکه در منطقه جنگی هستیم سینه بزنیم یا نه ،بعد یکوقت محمود گفت من  که میرم ، محمودی که هیچوقت اول نظر نمیداد و همیشه سعی میکرد که اول، ما همه نظرمان را بدهیم آخر دفعه آن نظرش را بدهدیا سعی می کرد نظرش را ندهد ، گفت که من میروم و پاشد سریع از چادر رفت بیرون ،من بدنبالش باهم رفتیم سینه زدن، بعد از آن آمد ، محمودی که هیچوقت سخن نمی گفت گفت بچه ها صبح تاسوعا است مستحب است که روزه بگیرید خیلی ثواب دارد گفتیم باشد . روز تاسوعا را روزه گرفتیم از طرفی مأموریت پیش آمد رفتیم شبیخون بزنیم ناقص ماند بعد محمود پاشد  سخنرانی کرد در حین مأموریت هم که ماشین میرفت دائم آیات قرآن می آمد و دعا می خواند و همه بچه ها صبح منو با محمود اشتباه گرفته بودند و منو می بوسیدند. بعد سخنی که در مورد محمود بود این بود که"اخلاقی ، نمونه کامل اخلاق است " از اولی که کامیاران رفتیم اینو گفتند تا آخری  که شهید شد، روز شهادتش را که تعریف کردند  صبح ما قرار شده بود که برویم پشتیبانی ، رفتیم پشتیبانی، یعنی نگفتند پشتیبانی گفتند گردان ۳ یکوقت محمود براه افتادند بروند جلو  گفتیم فرمانده اینها ، محمود گفت من که میروم ،رفت ،گروهان رفت ولی در شک بودیم که آیا کار درستی می کنیم  ما را برای پشتیبانی فرستاده اند چرا میرویم جلو ، رفتیم جلو به جبهه رسیدیم دیدیم نه ! حق با محمود بود . محمود خدا کمکش می کرد که میرفت . دیدیم که مقداری از تانکها و پی ام تی های ما را زده اند و ارتشیها پشت تانکها  و پی  ام تی هاقایم شده بودند .لای سنگها قایم شده اند و ارتش اعلام کرد که به تنهائی کارمی کنیم و پاسداری در آنجا نبود و وجود ما خیلی بدرد خورد. محمود به محض اینکه ما به آنجا رسیدیم هنوز خستگی مان رفع نشده بود حرکت کردیم که برویم جلوتر ما با محمود حرکت کردیم رفتیم  همه تابع محمود بودیم هیچ وقت محمود نظر نمیداد .آن روز فرماندهی را بعهده گرفت . دنبال محمود پاشدیم رفتیم یکجا بود عراقیها برما مسلط بودند از اونجا هم رد شدیم رفتیم که به ما تیراندازی میکردند بعد میگ آمد بمباران کرد خدا یک سنگهائی را رساند رفتند زیرسنگها ،زمینهای اطرافمان سوراخ سوراخ شد ولی همه مون سالم ماندیم .سه تا از سربازها همانجا شهید شدند و ده نفر زخمی و از گروه ما هیچکس زخمی نشدبعد رفتیم ،آنجا بودیم ،نماز ظهرش خیلی که الان یادم میاد . هلی کوپترهایشان راکت می انداختند و .میگ هایشان بمباران می کردند زیرآتش شدید توپخانه شان بودیم  تانکها یشان گلوله مستقیم می زدند خمپاره زمانی میزدند خمپاره زمانی در هوا منفجر میشود بصورت قطعات ریزریز می آید مثل بمب زمین سوراخ سوراخ میشود دیگر کسی زنده نمی ماند بالا ی سرمان میزدند و تیراندازی با کلانش  مرتب خیلی آتش بود، سه شب خیلی آتش بود ، یکوقت دیدیم محمود از پشت سنگها درآمد سریع رفت نزدیکهای رودخانه ،سریع رفت شرمنده ام  داد زدم که محمود کجا میری؟ بازهوس شهادت به سرت زده است چون یکشب درگیری بود ما روحیه مان را باخته بودیم محمود پاشد واستاد گفت بچه ها نترسید گفت من میروم تپه را بگیرم جلویمان مین بود دویدم گرفتمش و گذاشتیمش زیر دست و پایمان با‌ آقای فولادی و به او گفتیم محمود ترا لازم داریم کجا می روی نرو .بعدمحمود رفت گفتم کجا میری گفت برادر جون آهسته، من کنارت هستم چون داد زدم سرش ،گفت من کنارت هستم بعدبلافاصله گفت معذرت می خواهم و یک عالم بخاطر همین جمله کوتاش عذر خواهی کرد که ما شرمنده شدیم بعد محمود رفت ما نفهمیدیم کجا میره یکوقت دیدیم از وسط مین ها رد شد توی دلم گفتم باز هوای شهادت به سرش زده این محمود اینجور شهادت میخواهد خیلی ناراحت شدم یکوقت دیدم نه ازمین ها رد شده وضو گرفته و برگشت ما همه آنموقع شرمگین شدیم بعد گفتیم محمود تیمم کنیم گفت بچه ها آب  که نزدیکه گفتیم که میدان مینه،  گفت نه، خدا کریمه ،همه وقت میگفت خدا ،زیر آتش آنها میگفت خدا تیرهایشان را کج می کند خمپاره هایشان بما نمیخورد گازهای شیمیایی هم در آن لحظه  ول کرده بودند ما هم پا شدیم رفتیم اتفاقاً به تله نارنجک برخوردیم و تله  نارنجک که به پر مرغی گرفته شود می باید منفجر بشه ولی بدنیال من کشیده میشد و تله نارنجک از زمین درآمد و بدنبال من کشیده میشد متوجه شدم  که این همون خدای محمود بود چون محمود به ما گفته بود ما نجات پیدا کردیم رفتیم وضو گرفتیم محمود پیش نماز مون بود نماز خواند یم بلافاصله بلند شدیم که سریع برویم پشت همان سنگها یکوقت محمود گفت برادرها کجا ؟ گفتم چیه هیچوقت محمود صحبت نمیکرد گفت بنشینن مگر هر روز چه کار میکردید گفتیم هر روز تعقیبات و دعای فتح مکه و تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها)میخواندیم گفت امروز هم بخوانید مگر امروز چه فرقی کرده ا گفتیم باشد و نشستیم و خواندیم اما حقیقت بگویم ما با ترس و لرز خواندیم ولی محمود بعد از آن طبق عادت همیشگی دو رکعت نماز دیگر خواند  شکر کرداصلا باکش نبود که خارج از سنگر است و بر ش مسلطند بعد رفتیم تو سنگر ،بعد محمود به من گفت تو برو جیره بیار ، ظهری همینجا می خوابیم و شب حمله می کنیم گفتم عیب ندارد .قبل از آنکه من بروم گفت بچه هاامروز عاشورا ، باید کار را یکسره کنیم حتی اگر ما شهید بشیم  شاید یک تحرکی در این منطقه پیش آمد . سه ماه بود که هیچ پیشروی نکرده بودند بعد رفتم که جیره بیارم نشد بیارم ،با دوتا دیگه از بچه ها ،او دوتا ،یکی  به نصفه راه نرسیده بود فولادی رفت آوردتش فولادی میگفت یک لگد زد زیرم تا.... زده و نجات پیدا کرده بود و یکی دیگررسیده بود و بعد عراقی ها متوجه شده بودند و اصلاً نمیشد جلو رفت محمود گفته بود نگارستانی دیگه نمیرسه تا شب اگر صبر کنیم اذیت می شیم و این ارتشی ها پشت تانکها هم عراقی ها برایشان مسلطند و نمی توانند بیرون بیایند و پائین تپه بودند و اینها ،نمی توانند بیایند بیرون و اینها اذیت میشوند بیا و برویم تپه را بگیریم و بچه ها گفته بودند برویم گفته بودسه تائی از این ور بروند و دو تا از اون ور بروند ما هم از اینطرف میرویم همین طرح نظامی کوچک رفته بودند بالا ،عراقی ها باور نمی کردند که این ها بیایند بالا خدا هم در دلشان ترس می اندازد آیه قرآن است .عربیش یاد ندارم بعد سرشان را از سنگر بیرون نمی آورند اسلحه ها را بطرف هوا می گرفتند و تیراندازی می کردند آن یکی میگفت بگذار دیگری کشته شود سرش را بیاورد بالا و دیگری هم میگفت بگذار آن دیگری سرش را بیاورد بالا و همه کشته شدن را به هم پاس می دادند. در صورتیکه ما عکس بودیم یکوقت دیده بودند محمود اینها ،بالای سنگرهایشان نارنجک توی سنگرهایشان ،  قتل عامشان کرده بودند و سنگر به سنگر کوفته بودند و رفته بودند عراقی ها درآمده بودند گریخته بودند که ما‌ آنموقع خشاب تمام کردیم اسلحه های خود آنها را برداشتیم در آن موقع من رسیده بودم به محمود ،این عقب بودم که گفتند پاسدارهای کرمان می خواهند بروند روی تپه ،ما دویدیم وقتی که ما رسیدیم ، آنها به نصف تپه رسیده بودند که هنوز در گیری شروع نشده بود من نصف تپه از اونها عقب تر بودم یعنی آنها رسیدند سر تپه ، من نصف تپه بودم رسیدیم بالا ،ما جلوی تپه آنهائی که فرار می کردند آنها را میزدیم و محمود کوفت و سنگر به سنگر  و رفت جلو محمود با محمود یوسفیان بعد نارنجک تفنگی داشتند میخواستند بروند تانک را منفجر کنند شاید توی خیالش بودند حتماً بودند توی خیال کالیبر ۵۰ ، ارتشی ها می گفتند که نبودند ولی اینها حتماً بودند و محمود آرزوی شهادت را داشت باکی نداشت رفته بودند که تانک را منفجر کنند شهید شد ،ما رفتیم ،گفتند محمود میاید، جسدشان را اول تاریکی اول غروب برداشتیم و یک تیرکمان خونی در آسمان نقش بسته بود . در ظهر آنروز که من گفتم محمود این علامت پیروزی است که محمود خندید من آخر خندیدم یک کم باران باریده بود رنگین کمان آبی بود ولی وقتی محمود را می آوردیم رنگ خونی بود .
                                                            منبع و مأخذ:
 موزه جنگ کرمان ،لشگر۴۱ ثارالله

فایل صوتی از شهیدمحمدنگارستانی بزودی از همینجا قابل دانلود می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 17:37  توسط   | 



«ارادت به خانواده شهدا و رسیدگی به مستضعفین»

 

در همان مدت کوتاه مسئولیت ایشان را در قبال خون شهدا درک می کردم. با اخلاص خاصی به دیدار خانوادۀ آنها می رفت. ارادت خاصی به مادر سردار شهید محمود اخلاقی داشت و متواضعانه در مقابل او می نشست و به دردها و رنجهای درونی او التیام می بخشید، برای فقرا اهمیت خاصی قائل بود و به منزل آنها رفت و آمد می کرد و به من نیز توصیه می کرد باید به دیدن چنین خانواده هایی رفت و به مشکلات آنها رسیدگی کرد.

                              از کتاب همیشه بمان...اززبان همسر شهید فولادی ص۱۰۴



مهندس سید اکبر علوی: ناصر آقا همیشه در حال ذکر و تسبیح بود.

سال ۱۳۵۹ خودش را به تاریخ رسانده بود و روزهایش یکی پس از دیگری ورق می خورد. به اتفاق ناصر آقا و تعدادی از بچه های کرمان (حدود 9 نفر) و تعدادی از بچه های رفسنجان آموزش نظامی می دیدیم، سردار حاج قاسم سلیمانی نیز در روزها دوره آموزشی می دیدند، جمعی برای پاسدرای و عده ای جهت عزیمت به کردستان همزمان دوره های آموزشی را پشت سر می گذاشتند. من این توفیق نصیبم شد که فقط سه شب آخر دوره را در خدمت آنها باشم چرا که به خاطر متأهل بودن فقط روزها در پادگان بودم در حالیکه پشیمان بودم که چرا شبهای قبل به خانه رفتم، نیمه های شب از خواب بیدار شدم، دیدم صدایی می آید، بلند شدم ببینم که چه خبر است؟ فکر کردم می خواهند ما را خلع سلاح کنند؟ در همین فکر بودم که دیدم شهید محمود اخلاقی وضو گرفت و به طرف مسجد رفت، از هر گوشه پادگان قدس صدای ناله می آمد.. ناصر آقا یک گوشه نماز شب می خواند، شهید علی آقا ماهانی، اکبر آقامحمدحسینی... مجلس خاصی بود من در عبادتشان محو شده بودم.

در کامیاران یکی از شهرهای کردستان، مأموریتی به ما محول شد و از قبل گفته بودند که آنجا محیط ناامنی است و بر روی تپه ای که نیروهای ارتشی حضور داشتند، مستقر شدیم، چند تا از کسانی که شبها عموماً به راز و نیاز می پرداختند از همه بارزتر علی آقا ماهانی، ناصر آقا فولادی، آقا محمود اخلاقی و اکبر آقا محمد حسینی بودند.

در شهر کامیاران نیز مسئله ای که برای ناصر آقا و محمود آقا باعث ناراحتی می شد، این بود که یک شب مأمور شدیم ببینیم با زندانی ها در آنجا چه طور برخورد می شود و وقتی تحقیق کردیم و از نحوۀ نامطلوب برخورد با زندانیان آگاه شدیم، آن شب تا صبح خواب به چشم ناصر آقا نیامد، دائماً گریه و زاری می کرد و بعد نامه ای نگاشت تا به سردار شهید بروجردی که آن زمان فرمانده سپاه کرمانشاه بود، تقدیم شود.

بعد از اینکه به این مسئله رسیدگی شد، آنجا را ترک کردیم. در تمام ایام، ناصر آقا در حال ذکر و تسبیح بود و به مناجات شعبانیه بسیار علاقه داشت، آن را حفظ کرده بود و سرلوحۀ کارش قرار داده بود، تمام برنامۀ خودسازی امام را عمل می کرد. دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه می گرفت، ارادت خاصی به مولا حضرت علی (ع) داشت، خطبۀ شقشقیه حضرت را   می خواند در حالی که قطرات اشک پهنای صورتش را در می نوردید، دعای کمیل ناصر آقا اصلاً قطع نمی شد، دعای کمیل را به همراه شهید ماهانی با حال می خواندند، دعای سمات را هر بعد از ظهر جمعه زمزمه می کردند.

ناصر آقا عجیب با آن دعا عجین شده بود. او روح بسیار بلندی داشت و از غیبت به شدت پرهیز می کرد. به یاد دارم در یکی از روزها در برابر عناصری که رفتار ناشایست در برابر زن و بچۀ مردم داشتند علی آقا نارنجک را از ضامن خارج و ناصر آقا هم اسلحه اش را به طرف آنان گرفته و تهدید کرده بودند اگر عمل خطایی انجام دهید کشته خواهید شد و بحمدالله آنها تسلیم شده بودند و غائله ختم شده بود.

و سرانجام ناصرآقا مسئولیت بازجویی گروهکهای فریب خورده را بر عهده گرفت و علی آقا هم در این زمینه او را یاری می داد و در این حین افراد مختلفی که در کردستان دستگیر می شدند، بسیاری از آنها با ارشادات این بزرگواران کاملاً عوض می شدند، و به راه راست بر می گشتند، در کامیاران در شب کسی جرأت نمی کرد بیرون باشد ولی بچه های ما در خانه های آنها رفت و آمد می کردند. ناصر آقا ارتباط معنوی با افراد به وجود آورده بود که زبان از گفتن آن درمانده است، ناصر آقا انسان سبک نفسی بود که بر نفس خود حاکم بود به جرأت می توانم بگویم که بعد از جریانات کردستان شیطان حتی یک لحظه برایشان پیروز نشده بود.

                                               از کتاب همیشه بمان....ص۱۲۹


آقای اسماعیل زاده: او مسئولیت فرماندهی را نپذیرفت...

 

من در کامیاران با شهید فولادی آشنا شدم، وقتی اطلاع حاصل کردم که ایشان از فاتحان لانه جاسوسی آمریکا است و با توجه به این که مهر و محبتی از این دانشجویان در دل مردم مسلمان بود شعاری که آنها خطاب به این عزیزان می دانند این بود: دانشجوی خط امام بر تو درود بر تو سلام...

شهید فولادی با شوخی می گفت: ((حیف سلام، حیف درود، گاهی اوقات این شعار را با او تکرار می کردیم.»

یادم هست در عملیاتی که در سومار انجام شد وقتی که به خط رسیدیم گفتیم باید فرمانده انتخاب کنیم، رأی گیری شد و همه تصمیم گرفتند شهید ناصر فولادی، فرماندهی را بر عهده بگیرد چرا که او درس خوانده بود و محبوبیت خاصی در بین گروه داشت، اما ایشان نپذیرفت و این مسئولیت را به شهید علی ماهانی واگذار کرد...

جیره ما در ۲۴ساعت یک قمقمه 1 لیتری آب بود و تازه با همان آب به علت احتیاج به چای، مقداری از آن را داخل یک قوطی چهارکیلویی روغن که زنگ هم زده بود می ریختیم و چای درست می کردیم و شاید این خوش طعم ترین چایی بود که در طول عمر خود صرف می کردیم. یادم هست که یک روز شهید علی ماهانی گفت: بچه ها بیائید، می خواهیم عملیات انجام دهیم، گفتیم: چطور با۹ نفر عملیات انجام می شود)) شهید فولادی گفت: ((چرا نمی شود، مگر دانشجویان پیرو خط امام چطور توانستند لانه جاسوسی را بگیرند)) گفته شد: ما مهمات نداریم وقتی بچه ها پیش   ارتشی ها برای گرفتن مهمات رفتند چون آنها تحت نفوذ بنی صدر بودند، از دادن مهمات خودداری کردند. بچه ها با ناراحتی برگشتند، قرار شد پستهای نگهبانی آنها را زیر نظر بگیریم و شناسایی کنیم تا ساعت 1 بعد از نیمه شب با سینه خیز، یک جعبه از مهمات آنها را برداریم و بیاوریم، شهید نگارستانی و شهید هاشمی این مأموریت را با موفقیت انجام رساندند.

با مهماتی که به این طریق بدست آوردیم، عملیات علیه عراقیها را آغاز کردیم. شهید فولادی آر پی جی زن بود. او عملیات را آغاز کرد با زدن اولین گلوله و بعد هم شهید ماهانی با نارنجکی که در دست داشت از سمت راست جلو رفت و آن را به سمت عراقی ها پرتاب کرد که عراقیها او را هدف قرار داده و تیر به فک او اصابت کرد و دست من هم از میهمانی آن تیرها بی نصیب نماند و تیری بر دستم نشست که به دستور شهید فولادی قرار شد من و شهید ماهانی را شهید نگارستانی به عقب ببرد، پس از عملیات ناصر آقا خیلی ناراحت بود و می گفت: ((ای کاش ما هم مثل اخلاقی و یوسفیان شهید شده بودیم.))

ایشان فردی خود ساخته بود و از لحاظ برخورد، متین و خوشرو، به حدی که بچه ها به گفته هایش عمل می کردند و از او اطاعت پذیری داشتند. هنگام برگشت به پشت خط مقدم، شهید فولادی اسلحه کلاشینکف غنیمتی از عراقیها دستش بود.

هیچ کس حق خروج اسلحه از منطقه را نداشت و این کار مخالفت به عمل می آمد. اما ناصر آقا با مجوزی که احتمالاً از طرف شهید چمران صادر شده بود نه تنها اسلحه خودش بلکه سلاح شهید هاشمی را بدون هیچ مشکلی به پشت جبهه انتقال داد.                                        

                                               از کتاب همیشه بمان... ص۱۴۳


قسمتی از سخنان سردار شهید مهندس ناصر فولادی

 

« دربارۀ اولین شهید جنگ تحمیلی( سردار شهید محمود اخلاقی

«بسم الله الرحمن الرحیم»

« الذین آمنوآ هاجرو فی سبیل الله و اموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون»« قرآن کریم »

 

حدود سه ماه پیش با محمود حرکت کردیم به طرف کامیاران، حدود چهل نفر بودیم، در آنجا با یکی از بچه های ستاد عملیات صحبت کردیم، بچه ها خیلی آرزو داشتند به مرز بروند. مخصوصاً محمود که بیش از همه آرزو داشت. مسئول آن جا موافقت کرد که ما را بفرستد ۱۴ نفر از چهل نفر جدا شدند و رفتند به طرف سومار و از ۱۴ نفر،پنج تا از بچه ها خسته شدند و در کل ۹ نفر باقی ماندند، دو تا تپه درمنطقه بود که اگر به دست سپاه کرد می افتاد مزدوران عراقی می بایست منطقه را ترک می کردند. صبح تاسوعا، ارتش حمله اش را شروع کرد، صبح بعد که عاشورا بود نمی توانستیم کار بکنیم زیرا عراقیها با توپ و تانکهایشان در پایین تپه مستقر شده بودند، صبح عاشورا بچه ها حرکت  کردند، اتفاقاً تصمیم داشتند اگر شهید شوند روز عاشورا حتماً روزه بگیرند روی همین اصل به اصطلاح خودشان روزه گرفتند امّا چون روز عاشورا، روزه صحیح نیست ولی سحری مانندی خوردند و حرکت کردند قدم به قدم تمام سنگرها را جلو رفتند تا رسیدند به محلّی که توپ  و تانکهای ارتش همه آنجا بود، هیچ کس جرأت نداشت به جلو رود، بیست نفر از برادران ارتش می خواستند تسلیم شوند محمود آمد آنجا و گفت: امروز روزی است که ما باید خونمان را در راه اسلام بدهیم و این دو تپه را بگیریم، ما نباید زنده بمانیم.

صبح که حرکت کردیم، هرکس از محمود سؤال می کرد کجا می روید، محمود درجواب می گفت: پیش خدا یا پیش امام حسین(ع) می رویم ... قبل از عملیات آن هم ۹ نفر جهت گرفتن تپه، محمود شروع کرد به صحبت کردن. آیه ای از قرآن خواند گفت: « ان ینصرکم الله علا غالباً » اگر شما خدا را یاری کنید هیچ کس نمی تواند بر شما غلبه کند نمونه عینیش همین بود که ۹ نفر از تپه ها بالا رفتند، یکی از برادران همان دفعۀ اول تیر به فکش خورد و شهید شد قرار گذاشته بودیم اگر کسی تیر خورد هیچ کس حق ندارد پهلوی تیر خورده باقی بماند باید برود تپه را بگیرد. و بعد بیاید به مجروح برسد. به هر ترتیب که بود دو تا سنگر که گرفتیم محمود عین شیر می غرید، الله اکبرهای محمود ترسی در دل دشمن انداخته بود که از ترس جانشان را گذاشتند و فرار کردند. خود محمود به تنهایی ۳۰ تا ۴۰ تا از مزدوران را کشت به هر شکل، تپه تصرف شد و محمود با یکی از برادران مهدی یوسفیان بالای تپه۳ تا تانک زدند و قبل از این جریان، ظهر عاشورا بچه ها زیر رگبار کلاشینکف ایستاده و نماز جماعت خوانده، آن هم نماز جماعت، باور نمی کردیم»

ولی حالا فهمیدیم که محمود واقعاً حسین وار بود، ایستادند نماز جماعت خواندند و حمله را شروع کردند، نمی دانستند بالای تپه چند نفر است یک لشکر، ده نفر، ... هیچی نمی دانستند فقط می دانستند خدا در قرآن فرموده اگر یک نفر از شما مومن باشد حریف صدنفر است. همه به این اصل معتقد بودند وخوب الحمدالله عملی شد. مزدوران از ترس فرار کردند و اسلحه ها را به جا گذاشتند، بچه ها از فرصت استفاده کرده، خط را باز کردند بالای تپه ۳ تانک را زدند. ۲ تانک عقب نشینی کرد، یکی از آنها شروع کرد به طرف محمود گلوله انداختن، محمود بلند شد تا تانک را بزند که سعادت شهادت نصیبشان شد. به هر حال شهادت محمود روی بچه ها اثر گذاشت یک کم روحیه آنها ضعیف کرد ولی یادشان آمد که محمود آرزویش این بود، آدم ناراحت نمی شود از این که کسی به آرزویش برسد، ...

محمود واقعاً طالب شهادت بود، در سخنرانی هایش بارها می گفت:« تنها فاصلۀ عاشق و معشوق یعنی آدم و خدا فقط مرگ است هر چه زودتر این فاصله باید برداشته شود، چرا آدم هفتاد سال زندگی کند، حیف نیست آدم ۷۰ سال از معشوقش دور باشد باید هر چه زودتر به معشوق برسد، بهرحال محمود صفات حسنه اش خیلی زیاد بود، نمی شود در یک جلسه بگوئیم امّا یک سری از آنها را مطرح می کنم. محمود کسی بود که خود سازیش را از۶ سال قبل آغاز کرد زمانی که آیت الله ربانی شیرازی جیرفت بود، پیش آقا رفت و او با سخنرانی که برای محمود کرد امام را به او شناساند و خط و مشی محمود را مشخص کرد. همۀ خواهران و برادران بدانند که محمود قبل از انقلاب در گروههای مسلحانه چقدر فعالیت کرد امّا هیچ کس خبر نداشت. مهمترین چیزی که واقعاً در محمود بود اخلاص بود،

هر کاری می کرد نمی گذاشت کسی بفهمد. راجع به اخلاص او     خاطره ای را ذکر کنم، یک رودخانه ای پشت جبهه بود روی این پل یک سیم کشیده بودند برای تمرین تکاوران نیروی زمینی، محمود روز حاضر نشد این کار را بلند می گفت:« نمی توانم» ولی در شب ساعت هشت مرا صدا کرد و گفت:«میخواهم از روی آن رد شوم فقط برای این که اگر در رودخانه افتادم تو بدانی، او چون قصد داشت خودش را بسازد، با نیروی ایمانش حرکت کرد و رفت به سلامتی رفتنی که هیچ کس نمی توانست برود، امّا محمود با این جثه ضعیف ولی روح قوی انجام داد نماز شب محمود ترک نمی شد، درجبهه که بودیم، یک شب خیلی باران می بارید، بچه ها لباس خشک نداشتند، هرکس در آن موقعیت فقط به فکر این است که لباس گرمی بپوشد ولی محمود در آن موقعیت اوّل نماز شبش را خواند، انسان نمی تواند راجع به محمود صحبت کند... پشت جبهه آبی بود که خیلی سرد بود در اولین فرصتی که محمود بدست می آورد، آبی می آورد آن را گرم می کرد و برای بچه ها، چایی دم می کرد امّا خودش نمی خورد چایی به برادران ارتشی می داد تا روحیه آنها را قوی تر کند. نهار و شام آنجا خیلی ارزش داشت، محمود خودش دو تا پرس غذا در دست داشت ولی   نمی خورد.

فاجعه است در این جا مردم می آیند درصف نفت و ... می ایستند سر غذا، آب، گاز با هم دعوا داریم محمود از همۀ اینها رنج می برد، همین الان در قبر نیز رنج می برد... اگر دو روز نان به ما نرسد شروع می کنیم به هزار داد و بیداد کردن، ولی محمود گرسنگی را تحمل می کرد و اکثر مواقع او روزه بوده، ... یک روز درکامیاران بچه ها صحبت می کردند که اگر اسیر شدند حق دارند که به خود تیر خلاصی بزنند و خود را بکشند، محمود از جا بلند شد و گفت: برادران شهید شدن با یک گلوله برای مسلمان ننگ است، باید انسان را بگیرند، زجر دهند، با قیچی تکه تکه کنند، آن موقع ثواب دارد و انسان اجر می برد، محمود دعایی را می خواند« اللهم ارزقنا قتلاً فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک» خدایا کشته شدن در راه خودت را در زیر پرچم پیامبرت با اولیائت روزی ما بفرما...

این سخنرانی توسط سردار شهید فولادی در شب هفتم سردار شهید اخلاقی در منزل ایشان ایراد شده است.

                                              از کتاب همیشه بمان.....ص۱۶۶

 



 

مهندس احمد مرادعلیزاده: ناصر در جمع دوستان از همه برتر بود.

 

ناصر، چهره ای پرتحرک، مصمم، جذاب و خیلی فعال داشت، او ازبچه های باهوش و با استعداد استان کرمان بود، خاطره ای که یاد ناصر را همیشه در ذهنم زنده می کند، این است که در جریان عملیات فتح المبین، زخمی شدم، به علت جراحت در قسمت شُش، مدتی در بیمارستان زمان زیادی هم در خانه بستری شدم، و در همین گیرو دار بود که مراسم عقد ناصر برگزار می شد. آن شب او به اتفاق شهید ایرانمنش به منزل ما آمدند و مرا به آنجا بردند، در آنجا دو تا از مسئولین استان هم تشریف داشتند و مراسم ازدواج انجام شد. بعد از مدتی ناصر به عیادتم آمد و گفت من به جبهه می روم... و من دیگر ایشان را ندیدم تا شبی که پیکر پاک او را به کرمان آوردند، شب قبل از این که از شهادت ناصر اطلاع پیدا کنم خوابی دیدم، قبل از اذان بیدار شدم و چند دقیقه ای نشستم و بعد بلند شدم. نماز صبح را به جا آوردم، مشغول تعریف کردن خواب برای مادرم بودم که متوجه زنگ در خانه شدم، دیدم شهید ایرانمنش است گفتم: چه خبر، گفتم: ناصر شهید شده است...

در عالم خواب می دیدم که در جایی مثل یک حسینیه بزرگ هستیم، بچه هایی که در جلسات قرآن حضور داشتند و به فیض شهادت نائل آمده بودند، به ترتیبی که شهید شده بودند از جلو ایستاده اند و همه منتظر بودندکسی بیاید تا نماز را به جا آورد، دقیقاً یادم هست محمود اخلاقی جلو بود، اکبر محمد حسینی بعد از او ایستاده بود، جاهای مختلف شهید طایی، منصور همایونفر و ... رفتم ته ایستادم، من همیشه با بچه ها شوخی می کردم و می گفتم نماز را بخوانیم و به دنبال کارمان برویم یکی از بچه ها گفت: «منتظر روحانی هستیم» من گفتم: «این بچه ها که شهید شدند از صد تا روحانی هم پاکترند. یکی از بچه ها بلند شود و نماز بخواند، چه فرق می کند، روحانی یا غیرروحانی حالا که همه همدیگر را می شناسیم و به هم اطمینان داریم...» هر چه اصرار کردم نماز جماعت تشکیل شود. شهید منصور همایونفر عبای مشکی خیلی نازکی روی دوشش بود به یکی از ستونها تکیه داده و می خواست برای همه صحبت کند، خودم را به منصور رساندم و گفتم: «آقا منصور چه می خواهی بگویی؟» منصور گفت: «حواستان باشد آن دنیا مو را از ماست می کشند.» در همین حال متوجه شدم آقای محبوب القلوب از در وارد شد و در حالیکه کارتنی در دستش خودنمایی می کرد گفت: «بچه ها ناصر برایمان هدیه ای فرستاده است، من باز کردم دیدم یک دوربین است و عکس ناصر روی آن قرار دارد.»

و همان عکسی بود که الان با لباس پاسداری در سرخاکش وجوددارد. وقتی صبح خبر شهادت ناصر را از زبان شهید ایرانمنش شنیدم گفتم به خانوادۀ آنها بگویید آن عکس که با لباس سپاه است بر بالای قبرش قرار دهید.

شهید فولادی در بحرانهای مختلف از خود حساسیت نشان می داد و از مشکلات براحتی استقبال می کرد، محیط شغلی او در منطقه جیرفت، مواضع او در قبال جنگ خصوصاً درگیریهای غرب این قضیه را اثبات       می کند ناصر در جمع دوستان، از همه برتر بود، به مسائل خوب فکر      می کرد، خوب توجیه می شد و خوب عمل می کرد.

واقعاً اخلاق بسیار خوبی داشت، آدم متواضع و فروتنی بود اگر این خصوصیات را نداشت به این درجه از کمال نمی رسید و من به ایشان لقب «شهید مظلوم» دادم چون در اوج مظلومیت در جبهه شهید شدند....

                                                از کتاب همیشه بمان...ص۱۳۹

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:13  توسط   | 


از اینکه به خانه شهید آمدید اظهار لطف کردید وخواستید که  خاطراتی از محمود داشته باشید.

زندگی محمود برای ما سر تا سر خاطره است.که شاید اگر قرارباشد به رشته تحقیق بیایدیک کتاب کلیله ودمنه است.ولی خیلی مختصراز....زندگی محمودرابراتون

میگویم.

کلیه بچه های مااززمان طفولیت برای فراگرفتن قرآن قبل از مدرسه به ملا میرفتند

بین بچه ها همه محمود بیشتر از همه احضار علاقه داشت به قرآن٬ تا سن ۶ سالگی

قرآن راتمام کرد،بعد به مدرسه بردیمش،مدرسه قانونی داشت که سن باید ۷سال تمام باشد.قبولش نمی کردند مادر محمودخواهش کرد که به عنوان مستمع آزاد در مدرسه باشد مدیر مدرسه قبول کرد خاتمه سال وقتی که امتحان می گرفتند محمود

نیز امتحان داده بود مدیر وقتی که اوراق راتصحیح می کرد به ورقه محمود برخورد کرده بود که به نام مستمع آزادنوشته بودند که از سایربچه هائی که درس می خواندند بهتر امتحان داده بود این بود که حیفشان آمده بود که محمود را نبرندکلاس دوم نتیجتاً محمود یک سال از سن تحصیلش جلوتر بود ودر آن دوران انقلاب که قرآن در مدارس مفهومی نداشت تنها شاگردی بود که سوره یسین راکاملاًََََ صحیح و بدون ایراد در صبحگاه می خواند ،یواش یواش به طرف مسجد کشیده شد،ازسن ۱۰سالگی رسماً فعالیت های مذهبی اش را شروع کرد ودر سن ۱۲سالگی موفق شد به جیرفت خدمت آیت الله مشکینی برسد

و در سن ۱۲ سالگی خدمت ایت الله ربانی شیرازی برسد و با این ملاقات وضع

روحی ومکتبی محمود عوض شد طوری بود که در سطح شهر صورت فعالیت

مذهبی پیدا کرد.بعد هم به دبیرستان نظام کشیده شد به طوری که یکی از دوستان

شرحی در نامه تسلیت وتبریک برای ما نوشته بود به نام آقای .........که نامه را خدمتتان میدهم بخوانید در این نامه توضیح داده بود که محمود در دبیرستان نظام

اتاقی مخصوص خودش داشته بود ودعای صبحگاهی را جداگانه برای خودش تهیه

کرده بود ومی خواند وکلاسی که محمود در آن زندگی می کرد همه ای که گرایش

مذهبی زیادی داشتند به محمود می پیوستندواین کلاس به طوری که برادر علم در

موردش توضیح می داده این کلاس به نام ضد سلطنت مشهور شده بوده،بارها به

زندان افتاد بارها شکایت ازش شده بود بارها سرگروهبان جمع کرده بود وپرت کرده بود ویا برای صبحگاه حاضر نمی شد ویا شامگاه مگر همان روش مذهبی که خودش داشت صبحگاه وشامگاه در دبیرستان انجام می داد،چندین دفعه در حال وصل کردن شعار جلبش کردند دفعاتی از مسجد صاحب الزمان سیم کشی میکرد

وبرق میکشید باز جلبش کردن دفعاتی باز که در مسجد جامع فعالیتی داشت از مسجد جامع جلبش کردند سرانجام شبی با یک گونی اعلامیه تکثیر شده ویک ساک نوار از آقا که از نجف فرستاده شده بود ساعت ۲ بعد از نصف شب دسگیرش

کردند.به زندان می افتد ،سرانجام من را از دبیرستان خواستند که ولی ایشان بودم

وضمانت داشتم برای زندگی ایشان در دبیرستان وتوضیح دادند که کمیسیون ۵ نفری

برای ایشان تشکیل داده خواهد شد،شما هم باید بیائید،قبول کردم از زندان وقتی که به کمیسیون ۵نفری آورده شد ۲جرم برای ایشان قائل شدند به خاطر مخالفت با رژیم

سلطنت و اخلال گری وغیبت های متوالی قرارشد مخارجیون۶۴هزارتومان من بپردازم و از دبیرستان خارجش کنم البته من قبول کردم واز دبیرستان بیرون آمد،

فعالیت های مذهبی اش شدید تر شد بهتر شوق بیشتری پیدا کرد که فعالیت کند و در سپاه ثبت نام کرد ودر روابط عمومی سپاه به خدمت گرفته شد بعد مدتی که درسپاه بود از درسش عقب افتاد دوباره شروع به درس خواندن کرد سال ۱۲ تحصیلی

که سال آخرش بود در دبیرستان شریعتی ثبت نام کرد ومشغول به تحصیل شد وضمناً فعالیت سپاه راهم انجام می داد وتا اینکه موفق شد با نمرات خیلی عالی در رشته ریاضی قبول بشود .مجدداً در سپاه فعالیت هایش را شروع کرد وحفاظت زندان به عهده محمود گذاشته شد،به طوری که افرادی که در زندان بودند به برخی هاشون که برخورد می کنم تعریف میکنند که زندانیان را به نماز خواندن تشویق می کرد و هرموقع کاری یا ملاقاتی داشتند در مقابل نماز محمود انجام میداد  بالاخره شبی فرا رسید ساعت۱۰به خانه مراجعه کرد انگارکه پردر آورده بود پرسیدم که محمود کجا بودی گفت می خواهم بروم ماموریت‌  آمدم خداحافظی .هیچ کس منزل نبود،نه مادر ،نه بابا بزگ، نه خواهر همه جائی مهمان بودند با هم صحبت کردیم

من ازش پرسیدم که تصمیم خودت را گرفتی در زندگی ٬گفت بله گفتم این آخرین دیدار ٬آخرین خداحافظی٬ گفت بله خیلی ساده وبی ریا بعد پرسیدم آیا وصیتی داری

خیلی به طورمتواضعی با یک خنده ای گفت نه وصیت که نه ولی چند خواهش دارم

برام انجام بده. اولین خواهش اش این بود که تا وقتی خبر شهادتش را نیاوردند من به مادرش چیزی نگم بعدیک مقداری کتاب داشت ازمن خواست که این کتابها را بعد از شهادتش به محلی بدم که استفاده مذهبی بشه بطوریکه خواهران وبرادران ازشان

استفاده کنند این خواهشش را انجام دادم بعد چند جلد پرتوئی ازقرآن ۴جلد که به تدریج منتشر شده بود من به مناسبت هائی به این فرزند هدیه کرده بودم وجلدپنجم هم که تهیه کردم محمود در جبهه بود ومرحوم طالقانی هم که مفسر ونویسندۀ این پرتوئی از قرآن بودندایشان هم به شهادت رسیده بودنددرقید حیات نبودند نگه داشتم  که تااز جبهه برگردد و.............شبی که شهادت محمودرا آوردندچهارپاسدارباهم بودند یکی شهید علی اکبرمحمد حسینی بود که جسم محمودراازجبهه به کرمان آورده بود وحقی بزرگ بر گردن ما دارد وایشان هم فرماندۀ تیپ ابوالفضل بوده ودر فتح بستان به شهادت رسید.برادر دیگر آقای ناصر فولادی بود وبرادر آقای انجم شعاع وبرادردیگری که اسمش یادم نیست من موضوع وصیت قرآن محمود را مطرح کردم روح اکبرمحمدحسنی شاد ودرجاتش به مقام عالی باشد به من گفت هرطور که صلاح میدانید ومن گفتم چون که شما ۴ نفرمیباشید ۴جلد قرآن رامن هدیه میکنم ویکی دیگرش هم به هر برادری که صلاح می دانید به ایشان هدیه کنید

محمود به طوری که برادرانی که از سومار آمدند وتعریف میکردند روز نهم ودهم

که جیره را یک جا داده بودند روزه داشته،اینها یک گروه ۱۱ نفری بودند که این ۱۱نفر تاکنون هشت نفرشون به شهادت رسیده اندتعریف میکنند که روز نهم همه روزه بودند غسل شهادت داشتند،زیارت عاشورا هم خوانده بودند روح نگارستانی شاد ٬شبی که آمدتعریف میکرد که من در سنگر شب نهم یک حالت خواب آلودگی به من دست داد حدود ساعت یک بعد از نصف شب بود که محمود آمد بالای سرم البته به طور شوخی به بازویم  زد گفت حالا که وقت خواب  شبی نیسته وما امشب باید نماز بخوانیم قرآن بخوانیم ویاد خدا باشیم شبانه همه نمازخواندند تا موقع سحر ٬

سحری خوردند بعد نماز صبحی که طلوع کرد نماز رسمی شان را خوانده بودند

وتا طلوع آفتاب بیدار بودند این طوری که رفقا تعریف کردند گفتند محمود رو به همه این گروه ۱۰ نفری کرد که با خودش میشدند ۱۱ نفر گفت که من با شما امروز اتمام حجت میکنم در طول مدتی که ما با هم بودیم اگر گله یا شکایت،انتقاد یا ناراحتی از من دارید امروز به من بگید وببخشید شهید  علی اکبر محمد حسینی شبی که کنار ما بود گفت من برایم مسلم شد که امروز روز عاشورا محمود به شهادت میرسد ظهر هم هر ۱۰ نفر به امامت محمود نماز خواندنددرحالیکه تیرترکش وخمپاره اطراف اینها را احاطه کرده بودشهید نگارستانی تعریف می کرد من یکمی خودم را جمع کردم نارحت شدم نمی دونم محمود چه جوری متوجه شد به من تذکر دادکه نگارستانی چرا ناراحتی اگر چه قرار باشد که ما شهید شویم شهیدیم درسنگرشهید بشویم شهید هستیم بکشند ما شهیدیم نمازمان را باید به آخربرسانیم وتعقیب نمازراباید بخوانیم وزیارت عاشوراوبعدیا می رویم  کربلاپیش آقامون حسین ویا پیش خدا پس از خاتمه نماز این طوری که آقا ی ناصر فولادی در قید حیات هستندوایشان تعریف کردند گفتند پس ازنمازوزیارت عاشورامحمود به پشت یک تپه سنگی رفت واز دید ما پنهان شدآنجا هم برای خداش نماز خواندگویاآخرین راز ونیازش رادر پشت آن تپه سنگ داشته در عصر عاشوراهم همه با هم یورش می آورندتپه ای ... فتح می کننداول برادر عزیزمان فرزند عزیزمن محمود یوسفیان به شهادت می رسد وبعد محمودبه طوری که شهید محمد حسینی تعریف کردآن وقتی که برادران رایا دکردیم دیدیم دونفراز برادران نیستنداول یوسفیان رادیدیم که رگباربسته بودندتمام بدنش بیرون آمده بود ریخته بود روی زمین بعد جستجو کردیم وبرادر شهیدمون محمود اخلاقی را پیدا کردیم که نمیدانیم که چه حالت وچطوری شهید شده بود فقط مخچه اش به اندازۀ ۵سانت حالا یا ترکش نارنجک یا ترکش خمپاره یا هر چه بود پاره شده بود از هم وخون زیادی هم آمده بود وحالتی رو به قبله داشت که وقتی افتاده بود گفت منم از همسنگر  وبرادرم رو کول کرده بودم وبه شام غریبان بردم

خوشبختانه این برادر یک سال در جبهه ها اکبر محمدحسینی با نهایت شجاعت با نهایت فداکاری به جنگ ادامه داد وتا اینکه در فتح بستان به درجه رفیع شهادت نائل شدوشهادت محمود در روز عاشورا هنگام وهم قدم با یاران واصحاب با وفای حسین ابن علی(ع)و روز سوم که سیزدهم محرم باشد در کرمان همان طوری که شهدا کربلا را  بنی اسد به خاک سپردند. در کرمان هم با کمک خواهران به خاک سپرده شدوچهلمین روز شهادتش هم مصادف است با اربعین شهدا کربلا،روحش شاد ودرجاتش عالی ومتعالی باد.

والسلامُ علیکم ورحمةٌ الله وبرکاة   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 8:30  توسط   | 


 یاران شهید از راست به چپ نشسته شهید محموداخلاقی شهیدعلی آقا ماهانی شهیدناصرفولادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 14:4  توسط   | 


file://

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 15:18  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل ا... فیقتلون و یقتلون. (توبه 112 )

 

 بدرستیکه خدا خرید از مؤمنین  جانها و مالهایشان  را  در مقابل بهشت . آنها که کارزار می کنند در راه خدا ٬پس می کشند و کشته می شوند.

"مسلما انسان در زندگی برای رسیدن به خوبیها و شرف و انسانیت باید از خوشیها و راحتیهای ظاهری که با چشم بهم زدنی می گذرد گریزان باشد و برای پایداری قرآن و مکتب و اسلام و ناموس و وطن اسلامی در تمام هستی خود مایه بگذارد"

          این قسمتی از نامه برادرمان پاسدار سلحشور و. مومن شهیدمان محمود اخلاقی است که از جبهه جنگ برای خانواده اش می فرستد.

          محمود اخلاقی د ردوم آبان ماه 1340 در خانواده متوسطی در شهر کرمان پا به عرصه وجود می نهد، وی از دوران کودکی به فراگیری قرآن٬ این کتاب زندگی ساز می پردازد. بدلیل هوش و استعداد فراوانش در 6 سالگی پای به دبستان٬ این کانون عشق و مهر می نهد ، در 13 سالگی طی سفری به جیرفت با آیت الله ربانی شیرازی تماس می گیرد و چهره واقعی امام و اسلام و مفهوم اصیل مبارزه علیه ظلم و ظالم و پاسداری از سنگرهای اسلامی را می آموزد. بعد از اتمام دوره راهنمایی تصمیم به ادامه تحصیل د ردبیرستان نظام می گیرد. حتی در آنجا در خفقان رژیم و فرهنگ حاکم بخصوص ارتش ٬فعالیت و مبارزه خود را شروع کرده تا حدی که او را چندین بار زندانی می کنند، و در طی انقلاب همزمان با قیام شکوهمند ملت ایران بر علیه کفر و رژیم باطل با تکثیر و پخش اعلامیه  و نوارهای سخنرانی امام خمینی با امت مسلمان و رزمنده همگام می شود، و فعالیتش حتی به زاهدان کشیده می شود وی هیچگاه از فکر مستضعفین و محرومین جامعه غافل نمی ماند و از هر نوع کمکی که در حد توانائیش بود دریغ نمی کرد، سراسر زندگیش آمیخته به سادگی است. اندک می خورد تا درد گرسنگان را لمس کند،‌اکثر روزها را روزه می گرفت، زندگی مولایش علی(ع) بهترین الگو سرمشق  در زندگیش بود، و در پاسخ اینکه تو هرگز نمی توانی علی بشوی، می گفت اگر علی نشوم حداقل ابوذر که می توانم بشوم، و به حق که همچون ابوذر زیست و مانند ابوذر بر سر هر سرمایه دار و مستکبری فریاد می کشید و خود یار و یاور مستضعفان بود، محمود در ضمن فعالیتهای گوناگون هیچگاه از مطالعه ،‌عبادت و تحصیل خود غافل نبود، با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران در ضمن تحصیل به خدمت این نهاد جوشیده از بدن انقلاب و پای گرفته از شهادت و خون در می آید ،‌وی با زحمات فراوان از دبیرستان نظام خارج شده و در دبیرستان شریعتی به تحصیل خود ادامه می دهد و چون آخرین سال تحصیلیش را سپری می ساخت بنا به مسئولیت سنگینی که در جهت پاسداری از سنگرهای ایدئولوژیک بر دوشش نهاده شده بود و احتیاج مبرمی که کشور در آینده به او دارد فعالیتش را در سپاه کمتر کرده و بیشتر به فراگیری علوم مختلفه در مدرسه می پردازد، و پس از پایان سال تحصیلی مجددا به خدمت سپاه در جهت یاری و خدمت به انقلاب اسلامی در می آید، تا آنکه در شب 31 مرداد ماه جهت خداحافظی به خانه می آید برایش آئینه قرآن می گیرند در آغوشش می گیرند و غرق در بوسه اش می کنند: در سپاه همه برای رفتن داوطلب هستند و شما باید بسیار خوشحال باشید که مرا از بین داوطلبین انتخاب نموده اند، روز بعد به همراه عده ای از برادران به کردستان اعزام می شود حدود دو ماه و نیم در کامیاران خدمت می کند و در این مدت طی تماس با خانواده اش از مردم می خواهد که برای پیروزی اسلام دعا کنند، یکی از همراهانش در کردستان از روحیات "محمود " و " نبردهایش" چنین می گوید:

          اوسربازی سلحشوری شده بود که ایثار  در جزء جزء وجودش خانه کرده بود، و ذره ، ذره هستیش از ایمان به خدا وایثار کامل در راه حق ایمان به قیامت و عشق به شهادت موج می زد، هرگز نماز شبش را ترک نگفت و سعی می کرد از همگان پنهانش دارد، اکثر روزها را به روزه می گذراند و بیشتر اوقاتش را به مطالعه و مابقی را در فکر، فکر در مورد خدا قیامت و مسئولیت سنگینی که بردوش یکایک ما مسلمین است.

برای حداقل چیزی که داشت پیوسته خدای را سپاسگذاری می کرد. ساکت به گوشه ای می نشست و به سخنان دیگران گوش می داد ، در حالیکه خود عالم سخن و عمل بود و زمانی که لازم می دید صحبتی بکند آنقدر غنی بود که در هر زمینه ای آدمی را بی نیاز می ساخت می گفت که باید پیوسته خوبیهای همگان را در نظر بگیریم نه بدیهایشان را. و خود بیش از همه اینچنین بود، کمتر نظر می داد چرا که بقدری منطقی بود که همه همرزمانش تسلیم سخنان او می گشتند، روزی همسنگرانش گفتند: که اگر در دست دشمن بخصوص چریکهای فدائی و دمکراتها گرفتار شدیم برای رهایی از شکنجه های زجر آورشان خودکشی خواهیم کرد، محمود آرام ناگهان از از جای برخاست و فریاد خروش برآورد که نه ،‌هرگز ة مگر نه این است که ما تنها رضای خدا را می خواهیم ، خدا کند در راه خدا زجرم دهند،‌ شکنجه ام نمایند و رنج ببرم. خدا کند در راه خدا با قیچی بدنم را قطعه قطعه نمایند ، چه ارزش دارد که انسان با یک گلوله جان دهد. خدایا من راضیم به رضای تو و حاضرم هر گونه شکنجه ای را در راه تو ببینم.

" او مصداق آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین بود. " و ترسی نداشت از اینکه دیگران از کارهایش خوششان بیاید یا خیر. در راه انجام حق " ولوکره المشرکون " بود . آنچه را که داشت صادقانه به مستمندان می بخشید و بسیار دوست داشت که هیچ کس از این بخششها آگاه نشود. به سومار که می رفتیم محمود برتر از آنچه که بود شد. در خود نمی گنجید این زندگی برایش اندک بود ،‌ حتی یک لحظه حاضر به ایستادن نبود زحماتی که د رحمل مهمات و انجام دیگر کارهای گروهی می کرد همگان را به تعجب واداشته بود در نزدیکی دشمن تنها کنسروش را تقدیم می نمود ، و خود گرسنه به سنگر می خزید ، در سلام کردن  پیوسته پیشقدم بود ، همیشه وضو می گرفت و مشتاقانه منتظر اذان می نشست تا لحظه وصال به معشوق الله فرا رسد آنگاه با تمام وجودش خود را به او می رساند و عاشقانه در معراج بال و پر میزد و با خدایش زمزمه می کرد و پس از نماز به سوی غذا می شتافتیم اما محمود به گوشه ای میرفت و چندین رکعت نماز دیگر می خواند ، گوئی نماز برای او برترین لذتها بود. از همه تقاضا می نمود با نصیحت و انتقاد از او در راه تکامل یاری دهنده اش باشد،‌یکبار به او گفتم محمود : تو ساخته شده ای تو کاملی، تو اسلام را می شناسی ،‌از جبهه برو و در شهر به تبلیغ بپرداز ، بروانسان بساز، اما می دانستم که اینکار را نخواهد کرد و همینکه خندید و جوابم را نداد ، عجب مشتاق شهادت بود ،‌مشتاق جهاد در راه خدا که پس از مدتها اینک نصیبش شده و به این زودی رهایش نخواهد کرد ، در جبهه سومار سربازان ارتشی و برادران پاسدار بخاطر اخلاق محمود گروه ما را  دوست داشتند و مشتاق دوستی بیشتر با گروه ما بودند، اما وی تاسوعا را روزه بود، آنگاه شروع به صحبت نمودن کرد که برادرها نماز را سبک نشمارید ،‌مشتاق نماز باشید ،‌با خدا آنگونه سخن بگوئید که گوئی عاشق با معشوق راز و نیاز می کند ،‌یاد خدا را از دل بیرون نکنید ، د رکارهایتان بر او توکل نمائید هرگز به جز  خشم خدا از چیز دیگری نترسید و.... حجت من بر شما تمام. نمازهای خویش را در اول وقت و به جماعت بخوانید از همان لحظات فهمیدم که شهادت محمود نزدیک شده و از این مطلب آگاه است.  لحظه ای بعد وی رادیدم که چگونه برای نجات جان سربازی خود را با لباس به رودخانه زد و جان او را نجات داد،‌سحر " عاشورا" بود که محمود بعد از اتمام نماز شبش ما را بیدار نموده که تا سحری خورده و خویش را برای نماز آماده کنیم سپس حرکت کردیم و محمود را دیدیم که در بین راه آیات خدا را بر زبان زمزمه می کند در زیر خمپاره و گلوله های کلانشیکف آن مزدوران کافر پرست دون صفت متجاوز به پیش رفتیم تا به صد متری دشمن رسیدیم ،‌دشمن سرسختانه مقاومت می کرد او بر بالای تپه بود و ما پایین تپه. تپه ای بلند با طولی بی نهایت .. همه ما خویش را در لای تخته سنگها پنهان نمودیم اما محمو بطرف رودخانه رفت و لحظه ای بعد او را دیدیم که وضو گرفته قصد اقامه نماز را دارد ، گفت :  برادرها وقت نماز است ، هر گونه که می خواهید نماز بخوانید و ما نیز همچون او وضو گرفتیم و در میان چند تخته سنگ به امامت محمود به نماز جماعت ایستادیم. و پس از آن تسبیحات اربعه و دعای فتح مکه . و چه شیرین نمازی بود ظهر عاشورا با دهان روزه در کربلای سومار و به امامت ره پیمای حسین بزرگ ، محمود وارسته .

بعد محمود فرماندهی را بعهده گرفت و گفت امروز عاشورا ست و باید کار را یکسره کنیم امروز یا  می رویم پیش خدا یا میریم کربلا، راستی تپه ای را که سه ماه تمام جلوی ارتش ، بسیج و سپاه را گرفته  می توان فتح نمود ؟ ولی محمود ایمان کامل داشت که پیروز خواهیم شد و گفت ،‌خدا با ماست با یک طرح نظامی کوچک یورش بردیم و هنوز دراولین دقایق یورش بودیم که دیدیم دشمن را ، چگونه پا به فرار می گذاشت ،‌راستی چه شد؟ از چه می ترسد؟ آری این عین وعده خداست،‌که در دل دشمنانتان ترس خواهیم ریخت ،‌همانکه خداوند می فرماید اگر از یکنفر از شما واقعاً مومن باشد دربرابر ده نفر از دشمن و ده نفر از شما برابر صد نفر   آنها می باشد.

محمود دلیرانه سنگر به سنگر را می کوبید و پیش میرفت و بلا فاصله کمک رسید و تپه فتح شد ،‌اما دیگر محمود نبود و یا اینکه از این به بعد او واقعاً‌ بود.

در یورش سریع پاسداران اسلام ،‌ تعداد زیادی نفر و خودرو و تانک دشمن که در پشت تپه بود نابود شد . برتری آتش بدست ما افتاد دشمن مجبور به عقب نشینی گردید و اینها دراثر شهادت فرزندان قرآن همچون محمود بود،‌او در خیمه گاه خون ٬عروس شهادت را به آغوش کشید ،‌او همچون شکوفه ای ناگهان شکفت و سرخ شد خون بر فلق پاشید و برایمان روزهای سرخ بیافرید ،‌او همچون ستاره سرخ درخشانی بر تارک گیتی درخشید همچون آذرخشی نور افشان بر فلک نور پاشید و روشنی بیافرید، او که هنگام رفتنش جز تعدادی لباس و کتاب و مقدار پول خرد از خود چیزی باقی نگذاشت وسبکبار به ملکوت اعلی پیوست ،‌ او که با زندگی علی وارش. چگوم زیستن٬ با مرگ حسین وارش چگونه مردن را برایمان به ارمغان آورد . اینک باید اسلحه پرخروشی را که برادرمان محمود در عصر " عاشورا بر زمین نهاد با عزمی راسخ و ایمانی وافر بر گیریم و راهش را که راه تشیع سرخ است ادامه دهیم تا زمین را برای حکومت مستضعفین از لوث وجودش پاک نمائیم.

                                      "روحـت شـــاد بــــاد "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 15:4  توسط   | 


file://
AKHLAGHI MARTYR SISTER
Hosted by eSnips

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 11:28  توسط   | 


مردی نبود فتاده را پای زدن
    
                                                      گر دست فتاده ای گرفتی مردی

شهید محمود  اخلاقی در دوم آبان ماه 1340 در یک خانواده متوسط در کرمان بدنیا آمد. از کودکی فراگیری قرآن را شروع کرد و در 6 سالگی به مدرسه رفت در 13 سالگی طی سفری به جیرفت با آیت ا... ربانی شیرازی آشنا شد و چهره واقعی اسلام و امام و مفهوم اصیل مبارزه علیه ظلم و ظالم و پاسداری از سنگرهای اسلام را شناخت و پس از پشت سر گذاشتن دوره راهنمایی به دبیرستان نظام رفت. آنجا مبارزات خود را آغاز کرد و چندین بار هم زندانی شد. در طی سالهای انقلاب با تکثیر و چاپ اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام با سایر مردم همگام شد و با پیروزی انقلاب و تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ضمن درس خواندن در این نهاد نیز خدمت می کرد و بنا به مسئولیت سنگینی که در سپاه بر دوش خود احساس می کرد از مدرسه نظام خارج شد و در دبیرستان شریعتی ادامه تحصیل داد و بعد از پایان تحصیل به جبهه رفت او عاشقی بود که ذره ذره هستیش از ایمان به خدا و عشق شهادت موج می زد. بقدری منطقی بود که همه تسلیم سخنان او می شدند. ظهر روز عملیات با وجودی که دشمن در بالای تپه ها ، مشرف به رزمندگان بود از  لا به لای تخته سنگها بیرون آمد و با آب رودخانه وضو گرفت و نماز خواند و دیگران را هم تشویق به این امر کرد و در همان روز محمود به شهادت رسید.

 

در محضر استاد شهید محمود اخلاقی

زندگیش ساده بود اکثر روزها را روزه می گرفت و می گفت:"اگر علی نشوم. ابوذر که می توانم بشوم." و هیچگاه از مطالعه و عبادت غافل نمی شد  به درد دل دیگران گوش می داد و می گفت: " باید خوبیهای مردم را در نظر گرفت." همیشه وضو داشت و مشتاقانه منتظر اذان می شد و آنچه که داشت صادقانه به مستمندان می بخشید و بسیار دوست داشت که این بخششها مخفی بماند.

  یکی از بچه ها که از همه قوی تر بود، با همه کشتی می گرفت و وقتی حریف هایش را شکست می داد، کلی به زور بازویش می بالید.

یک روز محمود به او پیشنهاد داد که با هم کشتی بگیرند.

:من همین الآن یک نفر که دو برابر تو بود رو زدم زمین.

- اشکال نداره، من هم می خورم زمین.

چند لحظه بعد، جلوی چشم همه ی بچه های دبیرستان نظام، محمود پشت پهلوان یکه تاز را به خاک رساند و او را شکست داد.

بعد هم زیر بغلش را گرفت و از زمین بلندش کرد. سرش را کنار گوشش برد وگفت: نخواستم کشتی گرفتن رو یادت بدهم، می خواستم بگم:

مردی نبود فتاده را پای زدن                         گر دست فتاده ای گرفتی مردی

* بیرون دبیرستان همدیگر را دیدند. محمود گفت: برای این که بچه ها مسخره ات نکنند، یک بار دیگه جلوی بچه ها کشتی می گیریم. این دفعه تو منو زمین بزن.

*  همه ی بچه ها توی مسجد نشسته بودند و از شکنجه های شدید ساواک صحبت می کردند.

 قرار شد بچه ها به نوبت بخوابند تا یک نفر با شلاق کف پاهایشان بزند و صبرشان را امتحان کنند.

همه ی بچه ها بعد از چند ضربه شلاق ، داد و فریاد راه می انداختند و بلند می شدند، ولی نوبت محمود که رسید، خیلی آرام روی زمین خوابید و پاهایش را بالا آورد. هر ضربه شلاق که کف پایش می خورد، آرام می گفت: وَالعَصر . اِن الاِنسانَ لَفی خُسر ...

*  رفت پیش یکی از زندانی ها که نگهبانش بود و گفت: یک کمی پول داری بهم قرض بدی؟

-  چه قدر می خواهی؟

: فقط 10 تومن می خوام. پدرم هر سه روز ، ده تومن بهم می ده و من اون رو به دو خانواده ی نیازمند می رسونم. الآن چهار پنج روزه که من اینجا هستم و پدرم رو ندیدم. اون خانواده ها هم هیچ پولی ندارن.

*  مادر داشت ظرف های غذا را می شست. محمود از راه رسید و رفت کمک مادر تا ظرف ها را بشوید.

مادر همین طور که سعی می کرد ظرف ها را از دستش بگیرد ،گفت: تو که از غذای ما نمی خوری و ظرفی رو کثیف نمی کنی، من راضی نیستم ظرف های غذای ما رو بشویی.

محمود لبخندش را به مادر تحویل داد و گفت: من که وظیفه دارم به مادرم کمک کنم.

* صبح عاشورا لباس هایش را پوشید تا از خانه برود بیرون.

مینا پرسید: محمود داری می ری هیئت؟

: نه دارم می رم کتابخونه ی مسجد جامع. می خوام در مورد زندگی امام حسین کتاب بخونم.

* روز تاسوعا ؛ محمود همه ی بچه ها را جمع کرد و برایشان صحبت کرد: حجت من بر شما تمام شد. فردای قیامت نگید که کسی براتون نگفت. نماز تون رو اول وقت بخونید و همیشه با وضو باشید تا هر وقت اذان گفتند نماز بخونید.

... مشتاق نماز باشید برای این که با خدا حرف بزنید همیشه آرزو داشته باشید که وقت اذان برسد تا بتوانید با خدا صحبت کنید.

* می گفت: هرکس وظیفه دارد در راه دین و ناموس و قرآن بجنگد و دفاع کند و در صورت کشتن و یا کشته نشدن به بهشت می رود.

 شهید گریه کن نمی خواهد، شهیدپرور می خواهد. هرگاه پرچم از دست جنگجو افتاد، حتماً باید کس دیگری باشد که پرچم را بردارد.

* موقع خاک سپاری، پدر پوتین و دست و سر محمود را بوسید. آیت الله موحدی کرمانی از پدر علت کارش را پرسید.

 جواب داد: پای محمود را بوسیدم، برای این که در تمام زندگی اش یک قدم خطا نرفت. دستش را بوسیدم، چون اسلحه به دست گرفت و از دین و ناموس و وطنش دفاع کرد.

هنگام بوسیدن صورتش هم، سرم را نزدیک بردم و ازش خواهش کردم که در آن دنیا من را هم شفاعت کند.

                       
                                                منبع ازماهنامه دفاع مقدس آبان وآذرماه ۸۶

                                                            شماره ۹و۸

                             http://www.shamim-eshgh.ir/Archive/Pages.aspx?n=8&p=4     

             

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 8:23  توسط   |